آن كو ز خداى در حجابست * در آتش دوزخ و عذابست
مرگست اساس زندگانى * پيريست ملازم جوانى
زودا كه اجل سپه درآرد * گرد از همه نيك و بد برآرد
نه شاه رها كند نه كهتر * نه خواجه بجا نهد نه مهتر
چون رفت ز جسم جان پاكت * شد خاك ز تيرهخاك خاكت
آن خاك چنان به خاك شد باز * وان پاك همان به پاك شد باز
از تفرقه چون شوى سوى جمع * سمع تو بصر شود بصر شمع
جانت چو ز تن خلاص يابد * در قرب حق اختصاص يابد
ذواق جهان ذوق گردى * بينندهء تحت و فوق گردى
ميرند همه چنان كه باشند * خيزند بدان نشان كه باشند
سنگ ارچه بر آسمان برآرى * وان را به حيل نگاهدارى
آن دم كه ازو بداشتى دست * افتد ز فراز بر زمين پست
مرغ ارچه شوى نگاه دارش * وز حبس قفس كنى حصارش
روزى كه شود ز بندت آزاد * پرواز كند سوى هوا شاد
كرديم گشاده بر تو اين راز * هر جزء به كل همىرسد باز
راهى دارى عظيم باريك * با راه شبى عظيم تاريك
ره چيست ره خداى بىچون * شب چيست شب جهان وارون
كعبهست مقام و باديه راه * ناقه تن و زاد عشق اللّه
ره نيست فزون ز نيم فرسنگ * ليكن ز تو در رهست خرسنگ
هركس كه همىرود طريقى * او را نگزيرد از رفيقى
اول همهكس رفيق جويد * آنگاه سوى طريق پويد
مىرو همهشب به نور اختر * يعنى به چراغ پير رهبر
بعد از شب تيره روز بينى * خورشيد جهانفروز بينى
در تيه گنه مباش نوميد * كاندر عقب شبست خورشيد
وز طاعت خود مباش مغرور * مىترس كه ظلمتست با نور
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 334
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٣٤