تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
آن كو ز خداى در حجابست * در آتش دوزخ و عذابست مرگست اساس زندگانى * پيريست ملازم جوانى زودا كه اجل سپه درآرد * گرد از همه نيك و بد برآرد نه شاه رها كند نه كهتر * نه خواجه بجا نهد نه مهتر چون رفت ز جسم جان پاكت * شد خاك ز تيره‌خاك خاكت آن خاك چنان به خاك شد باز * وان پاك همان به پاك شد باز از تفرقه چون شوى سوى جمع * سمع تو بصر شود بصر شمع جانت چو ز تن خلاص يابد * در قرب حق اختصاص يابد ذواق جهان ذوق گردى * بينندهء تحت و فوق گردى ميرند همه چنان كه باشند * خيزند بدان نشان كه باشند سنگ ارچه بر آسمان برآرى * وان را به حيل نگاه‌دارى آن دم كه ازو بداشتى دست * افتد ز فراز بر زمين پست مرغ ارچه شوى نگاه دارش * وز حبس قفس كنى حصارش روزى كه شود ز بندت آزاد * پرواز كند سوى هوا شاد كرديم گشاده بر تو اين راز * هر جزء به كل همىرسد باز راهى دارى عظيم باريك * با راه شبى عظيم تاريك ره چيست ره خداى بىچون * شب چيست شب جهان وارون كعبه‌ست مقام و باديه راه * ناقه تن و زاد عشق اللّه ره نيست فزون ز نيم فرسنگ * ليكن ز تو در رهست خرسنگ هركس كه همىرود طريقى * او را نگزيرد از رفيقى اول همه‌كس رفيق جويد * آنگاه سوى طريق پويد مىرو همه‌شب به نور اختر * يعنى به چراغ پير رهبر بعد از شب تيره روز بينى * خورشيد جهان‌فروز بينى در تيه گنه مباش نوميد * كاندر عقب شبست خورشيد وز طاعت خود مباش مغرور * مىترس كه ظلمتست با نور