اسرار حقيقت نشود حل به سؤال * نى نيز به دريافتن حشمت و مال
تا ديده و دل خون نكنى پنجه سال * هرگز ندهند راهت از قال مجال
* * *
دل مغز حقيقتست و تن پوست ببين * در كسوت پوست صورت دوست ببين
هر چيز كه آن نشان هستى دارد * يا پرتو روى اوست يا اوست ببين
* * *
اوحد در دل مىزنى آخر دل كو * عمريست كه راه مىروى منزل كو
تا كى گويى ز خلوت و خلوتيان * پنجاه و دو چله داشتى حاصل كو
من منتخب مثنوى مصباح الارواح فى صفة الانسان
چون غرهء صبح گشت غرا * شد طرهء آسمان مطرا
بربست فلك نقاب عنبر * بگشود عروس صبح زيور
مرغ سحرى تمام برچيد * هر دانهء در كه در صدف ديد
نفس تو كه ناطقست و صادق * از قوت نامى است ناطق
چون در تو چهار طبع شد راست * از شاخ تو مرغ نطق برخاست
چون ديد حق اعدل المزاجت * بر سر ز سخن نهاد تاجت
رفتى ز دليل تن به مدلول * از عقل شدى بهسوى معقول
ذاتت ز كمال عقل دراك * شد غايت صنع ايزد پاك
چون سوى معاد يافتى راه * روح تو ببود قدسى آنگاه
چون برگردد ز راه شيطان * آنگاه شود ز جمع انسان
از نور خرد سرشته گردد * آنگه به صفت فرشته گردد
در عالم قدس چون شود شاه * گيرد صفت الهى آنگاه
از نور حدوث برتر آيد * وز نور قدم منور آيد
معنيت كمال پادشاهيست * لا بلكه حقيقت الهيست