تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
اسرار حقيقت نشود حل به سؤال * نى نيز به دريافتن حشمت و مال تا ديده و دل خون نكنى پنجه سال * هرگز ندهند راهت از قال مجال
* * *
دل مغز حقيقتست و تن پوست ببين * در كسوت پوست صورت دوست ببين هر چيز كه آن نشان هستى دارد * يا پرتو روى اوست يا اوست ببين
* * *
اوحد در دل مىزنى آخر دل كو * عمريست كه راه مىروى منزل كو تا كى گويى ز خلوت و خلوتيان * پنجاه و دو چله داشتى حاصل كو

من منتخب مثنوى مصباح الارواح فى صفة الانسان

چون غرهء صبح گشت غرا * شد طرهء آسمان مطرا بربست فلك نقاب عنبر * بگشود عروس صبح زيور مرغ سحرى تمام برچيد * هر دانهء در كه در صدف ديد نفس تو كه ناطقست و صادق * از قوت نامى است ناطق چون در تو چهار طبع شد راست * از شاخ تو مرغ نطق برخاست چون ديد حق اعدل المزاجت * بر سر ز سخن نهاد تاجت رفتى ز دليل تن به مدلول * از عقل شدى به‌سوى معقول ذاتت ز كمال عقل دراك * شد غايت صنع ايزد پاك چون سوى معاد يافتى راه * روح تو ببود قدسى آنگاه چون برگردد ز راه شيطان * آنگاه شود ز جمع انسان از نور خرد سرشته گردد * آنگه به صفت فرشته گردد در عالم قدس چون شود شاه * گيرد صفت الهى آنگاه از نور حدوث برتر آيد * وز نور قدم منور آيد معنيت كمال پادشاهيست * لا بلكه حقيقت الهيست