رخانش را به يقين گفتمى كه خورشيدست * اگر نبودى خورشيد را كسوف و زوال
164 اشهرى نيشابورى
او را حكيم شاهفور گفتندى گويند با ظهير الدّين فاريابى مجانس و مصاحب بوده و خدمت سلطان محمد تكش را مىنموده نيز گويند در علم سياق و حساب استاد بوده در علم استيفا رسالهء شاهفورى نوشته بارى نهايت زهد و صلاح هم داشته و از اولاد خيام شاعر بوده در سرخاب تبريز مدفون شده از اوست :
اى پرشكر ز ياد توام آستين جان * چون پرگهر ز ديدهء من دامن جهان
هم زان شكر رسيده تو اندر مراد دل * هم زين گهر فتاده من اندر هلاك جان
نازت به هر طمع كه كشد سينه سودمند * خاكت به هر بها كه خرد ديده رايگان
سرخست همچنان كه تو را لب مرا دو چشم * تنگست همچنان كه مرا دل تو را دهان
تا گشت خفته بختم چون تيغ در نيام * از من بجست وصل تو چون تير از كمان
دريادلى كه پيش گهربار دست او * هردم ز خجلت آب شود همچو ابركان
آنجا كه لطف اوست عنان فنا سبك * و آنجا كه خشم اوست ركاب اجل گران
خون عدو حسام تو را بر رخ گهر * جان حسود رمح تو را بر لب سنان