تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
رخانش را به يقين گفتمى كه خورشيدست * اگر نبودى خورشيد را كسوف و زوال

164 اشهرى نيشابورى

او را حكيم شاهفور گفتندى گويند با ظهير الدّين فاريابى مجانس و مصاحب بوده و خدمت سلطان محمد تكش را مىنموده نيز گويند در علم سياق و حساب استاد بوده در علم استيفا رسالهء شاهفورى نوشته بارى نهايت زهد و صلاح هم داشته و از اولاد خيام شاعر بوده در سرخاب تبريز مدفون شده از اوست :
اى پرشكر ز ياد توام آستين جان * چون پرگهر ز ديدهء من دامن جهان هم زان شكر رسيده تو اندر مراد دل * هم زين گهر فتاده من اندر هلاك جان نازت به هر طمع كه كشد سينه سودمند * خاكت به هر بها كه خرد ديده رايگان سرخست همچنان كه تو را لب مرا دو چشم * تنگست همچنان كه مرا دل تو را دهان تا گشت خفته بختم چون تيغ در نيام * از من بجست وصل تو چون تير از كمان دريادلى كه پيش گهربار دست او * هردم ز خجلت آب شود همچو ابركان آنجا كه لطف اوست عنان فنا سبك * و آنجا كه خشم اوست ركاب اجل گران خون عدو حسام تو را بر رخ گهر * جان حسود رمح تو را بر لب سنان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 330 | رضا قليخان هدايت