شبست خطش و معنيش روز و طرفه بود * ميان تيرهشب اندر گرفته روز وطن
دهان او افق شرق نيست اى عجبى * چرا همى شب و روز آيدش برون ز دهن
قطعات و رباعيات
گويند اين قطعه كه به نام انورى مشهور است او در مدح مسعود سعد سلمان گفته :
تو وزيرى و منت مدحتگوى * دست من بىعطا روا بينى
رو وزارت به من سپار و مرا * مدحتى گوى تا عطا بينى
و له
كسى كزو هنر و عيب بازخواهى جست * بهانه ساز و به گفتارش اندر آر نخست
سفال را ز تپانچه زدن به بانگ آرند * به بانگ گردد پيدا شكستگى ز درست
* * *
اين چرخ كه او آب هنرمند برد * در آتش انديشه مرا چند برد
آيا به كدام خاك درخواهم جست * بادى كه مرا سوى سمرقند برد
و له
اى چون گل سرخ دستمال همهكس * چون ديدهء نرگس نگران هر خس
مانند بنفشه سرنگونى ز هوس * چون لاله ز تو رنگ به كار آيد و بس
* * *
بر ياد تو بىتو اين جهان گذران * بگذاشتم اى ماه و تو از بىخبران
دست از همه شستم و نشستم به كران * چون بىتو گذشت بگذرد بىدگران