تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧

در جواب امير مسعود بن سعد سلمان گويد

رسيد شعر تو اى تاج شاعران بر من * چو نوشكفته گل اندر بهار گرد چمن نه گل كه باغ به هنگام نوبهار درو * بنفشه و گل و شمشاد و ارغوان و سمن نه باغ بلكه بهشت و بهشت نه كه درو * هزار عدن ببينى ميان هر معدن چو دولتى كه به‌سوى كمال دارد رو * كه محنتش نتواند شدن به پيرامن چه صورتى كه كند فكر فيلسوف بدانك * ز عقل دارد روح و ز روح پيراهن نه مشك و مى را گفته نسيم او خوش‌بو * نه مهر و مه را خوانده فروغ او روشن ايا چو اصل بزرگى بزرگ در همه‌وقت * ايا چو عقل تمامى تمام در همه فن سپاه علم تو را هست صد هزار علم * درخت فنّ تو را هست صد هزار فنن تو آن بزرگ وزيرى كه از بلاغت توست * بلندقدر معانى و راست قدر سخن چه ساحريست كه كلك تو مىكند گه نظم * ز مشك تبت بر سيم پخته در عدن چه مركبيست كه چون بر بياض دارد سير * مر اسب دور فلك را كند حرون ز حزن به تير ماند و زخمش درون شود به عدو * و گر ز مركز عالم كند عدوش مجن