در جواب امير مسعود بن سعد سلمان گويد
رسيد شعر تو اى تاج شاعران بر من * چو نوشكفته گل اندر بهار گرد چمن
نه گل كه باغ به هنگام نوبهار درو * بنفشه و گل و شمشاد و ارغوان و سمن
نه باغ بلكه بهشت و بهشت نه كه درو * هزار عدن ببينى ميان هر معدن
چو دولتى كه بهسوى كمال دارد رو * كه محنتش نتواند شدن به پيرامن
چه صورتى كه كند فكر فيلسوف بدانك * ز عقل دارد روح و ز روح پيراهن
نه مشك و مى را گفته نسيم او خوشبو * نه مهر و مه را خوانده فروغ او روشن
ايا چو اصل بزرگى بزرگ در همهوقت * ايا چو عقل تمامى تمام در همه فن
سپاه علم تو را هست صد هزار علم * درخت فنّ تو را هست صد هزار فنن
تو آن بزرگ وزيرى كه از بلاغت توست * بلندقدر معانى و راست قدر سخن
چه ساحريست كه كلك تو مىكند گه نظم * ز مشك تبت بر سيم پخته در عدن
چه مركبيست كه چون بر بياض دارد سير * مر اسب دور فلك را كند حرون ز حزن
به تير ماند و زخمش درون شود به عدو * و گر ز مركز عالم كند عدوش مجن