و له ايضا
اى ز نعل مركبانت صحن عالم پرهلال * آفتابى در معالى آسمانى در جلال
تيغ تو روز وغا آماده كرده گنج فتح * دست تو گاه سخا بر باد داده گنج و مال
نيست از پاكيدن كفار تيغت را ستوه * نيست از بخشيدن اموال طبعت را ملال
از ضمير روشن تو اختران گيرند نور * از لقاى فرخ تو خسروان گيرند فال
عيش بدگوى تو تيره همچو ايام فراق * عمر بدخواه تو كوته همچو شبهاى وصال
از هراس تو نهان كردند ماران دست و پاى * در پناه تو برآوردند موران پرّوبال
ديدهء تقوى ز نور عدل تو دارد بصر * چهرهء معنى ز حسن لفظ تو گيرد جمال
تيغ تو در هر دماغى جاى سازد چون هوس * خيل تو در هر مضيقى راه دارد چون خيال
رمح تو در عيبههاى جوشن گردان شود * سخت آسان همچو اندر رخنهء دندان خلال
شهريارا بابل و خوارزم جاى سحر شد * سحر اين عين الرشاد و سحر آن عين الضلال
خطهء بابل اگر گشتهست پرسحر حرام * شد ز طبعم خطهء خوارزم پرسحر حلال
تا بود جايز دو اختر را به يك جا اقتران * تا بود حاصل دو كوكب را به يك جا اتصال