توبه و سوگند ما را تاب از هم باز كرد * زلف را تا تاب داد و بر رخ تابان نهاد
گفت مستم خوانى و بر وعدهء من دل نهى * سادهدل مردا كه دل بر وعدهء جانان نهاد
و له ايضا
اى كف راد تو در جود به از ابر بهار * خلق را با كف تو ابر بهارى به چه كار
عالمى را دل از افشاندن باران كفت * خوش و خرم شده و آراسته چون باغ بهار
اى تو ابرى كه ز جود تو شود دى نوروز * اى تو شمسى كه ز نور تو شود ليل نهار
ابر چون خوانمت اى خواجه كه شد ابر مطير * نزد تو حيران وز دست تو سرگشته و خوار
شمس كى گويمت اى خواجه كه شد شمس منير * پيش تو پنهان وزروى تو آسيمه و زار
از كف تو همه رنجوران آسوده شدند * كه كفت معجز عيساست جهانى بيمار
نام نيكو نتوان يافتن الا به دو چيز * دانش و جود و ازين گيرد مردم مقدار
و له ايضا
برين اميد خميده همىشود مه نو * مگر كه نعل شود زير پاى اسبش در
درست گردد مه باز چون دوهفته گذشت * بدانكه گردش از تير حادثات سپر