تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨

157 ابى طيب سرخسى

از اماجد شعراست و از اكابر فضلا . زياده از احوال او اطلاعى نيست .
اى پادشاه روى زمين دور از آن توست * انديشهء تقلب دوران كن و زمان بيخى نشان كه دولت باقيت بر دهد * كاين باغ عمر گاه بهارست و گه خزان چون كام جاودان متصور نمىشود * خرم كسى كه زنده كند نام جاودان

158 ابو البركات بيهقى

اسمش مجد الدّين از فضلا و حكماى روزگار خود بوده مدتى مداحى تاج الدّين ، رئيس خراسان را مىنموده شاعريست بليغ و فصيح و اشعارش شيرين و مليح و عرصهء خيالش فسيح پايهء كلامش رفيع و قدرش منيع از اوست :
آمد گه وداع به چشم آن مه ختن * دو جزع پرفتور و دو ياقوت پرفتن بر در ز لعل ميم و در آن ميم صد شكر * بر گل ز مشك جيم و در آن جيم صد شكن لؤلؤ چكان ز نرگس بر لاله از عتاب * سنبل چنان به فندق از صدغ بر سمن چون ياسمين كه باشد نسرين بر او صبا * يا آسمان كه دارد پروين بر او سكن مىريخت بر صحيفهء گلبرگ ناردان * مىكند نار تازهء سيمين ز نارون رضوان تو گفتىاى كه به ماسوره‌هاى سيم * شبنم همىبچيند از برگ نسترن گفتا كه اى وصال تو يك روزه همچو گل * من بر تو همچو بلبل دلخسته مفتتن گيرم كه تيره شد ز حوادث صفاى تو * آخر كجا شد آن‌همه عهد و وفاى من بر كف شراب مى چه كنى زحمت سراب * در بر سهيل مى چه كنى زورق يمن گفتم رهين عشقم اما زمام حكم * دارد سفر به قبضهء تقدير مرتهن