157 ابى طيب سرخسى
از اماجد شعراست و از اكابر فضلا . زياده از احوال او اطلاعى نيست .
اى پادشاه روى زمين دور از آن توست * انديشهء تقلب دوران كن و زمان
بيخى نشان كه دولت باقيت بر دهد * كاين باغ عمر گاه بهارست و گه خزان
چون كام جاودان متصور نمىشود * خرم كسى كه زنده كند نام جاودان
158 ابو البركات بيهقى
اسمش مجد الدّين از فضلا و حكماى روزگار خود بوده مدتى مداحى تاج الدّين ، رئيس خراسان را مىنموده شاعريست بليغ و فصيح و اشعارش شيرين و مليح و عرصهء خيالش فسيح پايهء كلامش رفيع و قدرش منيع از اوست :
آمد گه وداع به چشم آن مه ختن * دو جزع پرفتور و دو ياقوت پرفتن
بر در ز لعل ميم و در آن ميم صد شكر * بر گل ز مشك جيم و در آن جيم صد شكن
لؤلؤ چكان ز نرگس بر لاله از عتاب * سنبل چنان به فندق از صدغ بر سمن
چون ياسمين كه باشد نسرين بر او صبا * يا آسمان كه دارد پروين بر او سكن
مىريخت بر صحيفهء گلبرگ ناردان * مىكند نار تازهء سيمين ز نارون
رضوان تو گفتىاى كه به ماسورههاى سيم * شبنم همىبچيند از برگ نسترن
گفتا كه اى وصال تو يك روزه همچو گل * من بر تو همچو بلبل دلخسته مفتتن
گيرم كه تيره شد ز حوادث صفاى تو * آخر كجا شد آنهمه عهد و وفاى من
بر كف شراب مى چه كنى زحمت سراب * در بر سهيل مى چه كنى زورق يمن
گفتم رهين عشقم اما زمام حكم * دارد سفر به قبضهء تقدير مرتهن