خاصه چون سلطان اعظم گل به پيش و مى به دست * مطربان را خواند پيش و بندگان را داد بار
سايهء يزدان غياث دين و دنيا كافتاب * زان بيارايد چمن كز راى او دارد شعار
شهريارى كافتاب و سايهء اقبال او * بر سپاه سعد و نحس اختران شد كامكار
آفتاب سايهدارست او جهان را گاه عدل * سخت نادر باشد الحق آفتاب سايهدار
سايهپروردست خصمش ز آفتاب تيغ او * همچو سايه ز آفتاب از بهر آن جويد فرار
از براى سايهء او خاك را خدمت كنند * آفتاب اندر مسير و آسمان اندر مدار
از پى فخر آسمان هردم وصيت مىكند * كافتابا سايهء رايات او را سجده آر
ور مثل صد شهريارش باشد اندر روز كين * ز آفتاب او را به سايه كى گذارد شهريار
همچو سايه از هما آمد سليمان بر جهان * آفتاب دولتش كايمن بماندست از غبار
گر همىخواهى قياس شاه و خصم شاه كرد * سايهء شب را ببين با آفتاب روزگار
گر به صورت آفتابى گردد آن كش دشمنست * سايهء اعلام منصورش برآرد زو دمار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 321
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٢١