كردم تو را وداع و برآسودى از صداع * رفتيم « عزّ جارك با الجد و الطعن »
خيز اى غلام و ساز كن آن ادهم اين حديث * دارد شجون و هيچ نزايد بجز شجن
زين هيكلى لطيف نه چونان كه لامعى * مىراند سوى بارگه احمد حسن
آورد پيش و شانه زدش زلف تابدار * همچون يكى صنم كه بيارايدش شمن
گفتى يكى عروس بديعست از حبش * از عنبرش سراغج و از مشك پيرهن
سيمرغ حسن بود و ليكن ز پنج مرغ * بودش سبب مركب و اخلاق مقترن
همت ز باز و فر ز هماى و تك از نعام * طوق غبب ز فاخته طاقت ز كرگدن
زين كردمش به لطف و نشستم بر او به لعب * همچون فريشته كه نشيند بر اهرمن
راهى چو چشم مور و درو حلقه كرده مار * بو سهل بود سهلش و حزنش ابو الحزن
از دست چپ هلال چو سيمين يكى كمان * وز دست راست روز چو زرين يكى مجن
گفتى هلال يوسف و شب تيره چاه بود * عيوق دلو و بسته مجره بر او رسن
از راى اوست چشمهء خورشيد را رمد * وز جود اوست ديدهء اميد با وسن
شش چيز دادش ايزد خالى ز شش وسخ * اين منت از خداى رئوفست و ذو المنن
نفس از هوا سر از هوس و همت از ملال * دست از درم دل از غضب و جبهه از عصن
اى يوسف زمانه نگه كن كه اين رهى * چون گرگ فارغست چو يعقوب ممتحن
گر دشمنى قميص غرض را به خون زور * آلوده كرد مشنو از آن بىخرد سخن
سوگند مؤمنان به خدا و بشير صدق * و آنگه به حق سيد سادات بوالحسن
سوگند قاضيان به خدايى كه بركشيد * هفت آسمان و كرد درو انجم انجمن
سوگند صوفيان به صفا و به طيب وقت * سوگند عارفان به وفا و به حسن ظن
سوگند اهل معنى بالصلح و الوفا * سوگند اهل تقوى بالفرض و السنن
سوگند عاشقان به وصال و كنار و بوس * روز وداع موقف احباب در دمن
سوگند ابلهان كه مرا مرده بينيا * و آنگه به دست خويش به پيچيده در كفن
گر گفتهام به نقص غبار سمند تو * لفظى به هيچ صورت و رمزى به هيچ فن
در ذكر و در حكايت [ و ] در شعر و در غزل * در شكر و در شكايت و در سرّ و در علن
در من حسد كرا و ز من درد دل چراست * نه راح در دل من و نه روح در بدن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 319
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣١٩