تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
كردم تو را وداع و برآسودى از صداع * رفتيم « عزّ جارك با الجد و الطعن » خيز اى غلام و ساز كن آن ادهم اين حديث * دارد شجون و هيچ نزايد بجز شجن زين هيكلى لطيف نه چونان كه لامعى * مىراند سوى بارگه احمد حسن آورد پيش و شانه زدش زلف تابدار * همچون يكى صنم كه بيارايدش شمن گفتى يكى عروس بديعست از حبش * از عنبرش سراغج و از مشك پيرهن سيمرغ حسن بود و ليكن ز پنج مرغ * بودش سبب مركب و اخلاق مقترن همت ز باز و فر ز هماى و تك از نعام * طوق غبب ز فاخته طاقت ز كرگدن زين كردمش به لطف و نشستم بر او به لعب * همچون فريشته كه نشيند بر اهرمن راهى چو چشم مور و درو حلقه كرده مار * بو سهل بود سهلش و حزنش ابو الحزن از دست چپ هلال چو سيمين يكى كمان * وز دست راست روز چو زرين يكى مجن گفتى هلال يوسف و شب تيره چاه بود * عيوق دلو و بسته مجره بر او رسن از راى اوست چشمهء خورشيد را رمد * وز جود اوست ديدهء اميد با وسن شش چيز دادش ايزد خالى ز شش وسخ * اين منت از خداى رئوفست و ذو المنن نفس از هوا سر از هوس و همت از ملال * دست از درم دل از غضب و جبهه از عصن اى يوسف زمانه نگه كن كه اين رهى * چون گرگ فارغست چو يعقوب ممتحن گر دشمنى قميص غرض را به خون زور * آلوده كرد مشنو از آن بىخرد سخن سوگند مؤمنان به خدا و بشير صدق * و آنگه به حق سيد سادات بوالحسن سوگند قاضيان به خدايى كه بركشيد * هفت آسمان و كرد درو انجم انجمن سوگند صوفيان به صفا و به طيب وقت * سوگند عارفان به وفا و به حسن ظن سوگند اهل معنى بالصلح و الوفا * سوگند اهل تقوى بالفرض و السنن سوگند عاشقان به وصال و كنار و بوس * روز وداع موقف احباب در دمن سوگند ابلهان كه مرا مرده بينيا * و آنگه به دست خويش به پيچيده در كفن گر گفته‌ام به نقص غبار سمند تو * لفظى به هيچ صورت و رمزى به هيچ فن در ذكر و در حكايت [ و ] در شعر و در غزل * در شكر و در شكايت و در سرّ و در علن در من حسد كرا و ز من درد دل چراست * نه راح در دل من و نه روح در بدن