تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
گفت ز شاهان حديث ماند باقى * در عرب و در عجم نه توزى و كتّان شاه چو بر خز و بز نشيند و خسبد * بر تن او بس گران نمايد خفتان ملكى كان را به درع گيرى و زوبين * دادش نتوان به آب حوض و به ريحان چون دل لشكر ملك نگاه ندارد * درگه ايوان چنان كه درگه ميدان كار چو پيش آيدش بود كه به ميدانش * خوارى بيند ز خوار كردهء ايوان گرچه شود لشگرى به سيم قوىدل * آخر دلگرميى ببايدش از خوان دار نكو مر پزشك را گه صحت * تات نكو دارد او به داروى و درمان زهد مقيد بدين و علم به طاعت * مجد مقيد به جود و شعر به ديوان خلق به صورت قوى و خلق به سيرت * دين به سريرت قوى و ملك به سلطان شاه هنرپيشه مير ميدان مسعود * بسته سعادت هميشه با او پيمان اى به تو آراسته هميشه زمانه * راست بدان‌سان كه باغ در مه نيسان راوى گر دعوت نبوت سازد * به ز كف تو نيافت خواهد برهان قوت اسلام را و نصرت حق را * حاجت پيغمبرى و حجت ايمان دست قوى دارى و زبان سخنگو * زين دو يكى داشت باز موسى عمران شكر خداوند را كه باز بديدم * نعمت ديدار تو درين خرم ايوان چون به سلامت به دار ملك رسيدى * باك نداريم اگر بميرد به همان در مثل است اينكه چون به جاى بود سر * نايد كم مرد را زبونى اركان دشمن تو گر به جنگ رخت تو بگرفت * ديو گرفت از نخست تخت سليمان ور تو ز خصمان خويش رنجه شدى نيز * مشترى اينك نه رنجه گشت ز كيوان كار ز سر گير و اسب و تيغ دگر كن * خاصه كه پيدا شد از بهار زمستان دل چو كنى راست با سپاه و رعيت * آيدت از يك‌رهى دو رستم دستان زان كه تويى سيد ملوك زمانه * زان كه تو را برگزيد از همه يزدان شير و نهنگ و عقاب زين خبر تو * خيره شوند اندر آب و بحر و بيابان كس نكند اعتقاد بر كرم خويش * تا نكنىشان به خوان دشمن مهمان گر پرى و آدمى دژم شد زين حال * نايد كس را عجب ز جملهء حيوان