گفت ز شاهان حديث ماند باقى * در عرب و در عجم نه توزى و كتّان
شاه چو بر خز و بز نشيند و خسبد * بر تن او بس گران نمايد خفتان
ملكى كان را به درع گيرى و زوبين * دادش نتوان به آب حوض و به ريحان
چون دل لشكر ملك نگاه ندارد * درگه ايوان چنان كه درگه ميدان
كار چو پيش آيدش بود كه به ميدانش * خوارى بيند ز خوار كردهء ايوان
گرچه شود لشگرى به سيم قوىدل * آخر دلگرميى ببايدش از خوان
دار نكو مر پزشك را گه صحت * تات نكو دارد او به داروى و درمان
زهد مقيد بدين و علم به طاعت * مجد مقيد به جود و شعر به ديوان
خلق به صورت قوى و خلق به سيرت * دين به سريرت قوى و ملك به سلطان
شاه هنرپيشه مير ميدان مسعود * بسته سعادت هميشه با او پيمان
اى به تو آراسته هميشه زمانه * راست بدانسان كه باغ در مه نيسان
راوى گر دعوت نبوت سازد * به ز كف تو نيافت خواهد برهان
قوت اسلام را و نصرت حق را * حاجت پيغمبرى و حجت ايمان
دست قوى دارى و زبان سخنگو * زين دو يكى داشت باز موسى عمران
شكر خداوند را كه باز بديدم * نعمت ديدار تو درين خرم ايوان
چون به سلامت به دار ملك رسيدى * باك نداريم اگر بميرد به همان
در مثل است اينكه چون به جاى بود سر * نايد كم مرد را زبونى اركان
دشمن تو گر به جنگ رخت تو بگرفت * ديو گرفت از نخست تخت سليمان
ور تو ز خصمان خويش رنجه شدى نيز * مشترى اينك نه رنجه گشت ز كيوان
كار ز سر گير و اسب و تيغ دگر كن * خاصه كه پيدا شد از بهار زمستان
دل چو كنى راست با سپاه و رعيت * آيدت از يكرهى دو رستم دستان
زان كه تويى سيد ملوك زمانه * زان كه تو را برگزيد از همه يزدان
شير و نهنگ و عقاب زين خبر تو * خيره شوند اندر آب و بحر و بيابان
كس نكند اعتقاد بر كرم خويش * تا نكنىشان به خوان دشمن مهمان
گر پرى و آدمى دژم شد زين حال * نايد كس را عجب ز جملهء حيوان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 316
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣١٦