حاسد امروز چنين متوارى گشت [ ست ] و خموش * دى همى باز ندانستمى از دابشليم
مرد كو را نه هنر باشد و نه نيز گهر * حيلت اوست خموشى چو تهيدست غريم
شكر كن شكر خداوند جهان را كه بداشت * به تو ارزانى بىسعى كس اين ملك قديم
نه فلان كرد و نه به همان و نه پير و نه جوان * نه ز تحويل سر سال بد و نه تقويم
بلكه از حكم خداوند جهان بود همه * از خداوند جهان حكم و ز بنده تسليم
شاد و خرم زى و مى مىخور از دست بتى * كه بود جايگه بوسهء او تنگ چو ميم
و من قصائده رحمه اللّه فى مدح السّلطان ابراهيم الغزنوى
شاه چو دل بركند ز بزم و گلستان * آسان آرد به چنگ مملكت آسان
كيست كه گويد تو را نگر نخورى مى * مىخور و داد طرب ز بستان بستان
شير خور و آنچنان مخور كه به آخر * زو نشكيبى چو شيرخواره ز پستان
شاه چه داند كه چيست خوردن و خفتن * وينهمه دانند كودكان دبستان
مار بود دشمن و بكن دندانش * زو مشو ايمن اگرش باشد دندان
از عدو آنگه حذر نما كه شود دوست * وز مغ ترس آن زمان كه گشت مسلمان
نامهء نعمت ز شكر عنوان دارد * بتوان دانست حشو نامه ز عنوان
شاه چو بر خود قباى عجب كند راست * عزل بدرّدش تا به بند گريبان
مأمون آن كز ملوك دولت اسلام * هرگز چون او نديد تازى و دهقان
جبهيى از خز داشت بر تن چندانك * سوده و فرسوده گشت بر وى و خلقان
مر ندما را از آن فزود تعجب * كردند از وى سؤال از سبب آن