تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
حاسد امروز چنين متوارى گشت [ ست ] و خموش * دى همى باز ندانستمى از دابشليم مرد كو را نه هنر باشد و نه نيز گهر * حيلت اوست خموشى چو تهيدست غريم شكر كن شكر خداوند جهان را كه بداشت * به تو ارزانى بىسعى كس اين ملك قديم نه فلان كرد و نه به همان و نه پير و نه جوان * نه ز تحويل سر سال بد و نه تقويم بلكه از حكم خداوند جهان بود همه * از خداوند جهان حكم و ز بنده تسليم شاد و خرم زى و مى مىخور از دست بتى * كه بود جايگه بوسهء او تنگ چو ميم

و من قصائده رحمه اللّه فى مدح السّلطان ابراهيم الغزنوى

شاه چو دل بركند ز بزم و گلستان * آسان آرد به چنگ مملكت آسان كيست كه گويد تو را نگر نخورى مى * مىخور و داد طرب ز بستان بستان شير خور و آن‌چنان مخور كه به آخر * زو نشكيبى چو شيرخواره ز پستان شاه چه داند كه چيست خوردن و خفتن * وين‌همه دانند كودكان دبستان مار بود دشمن و بكن دندانش * زو مشو ايمن اگرش باشد دندان از عدو آنگه حذر نما كه شود دوست * وز مغ ترس آن زمان كه گشت مسلمان نامهء نعمت ز شكر عنوان دارد * بتوان دانست حشو نامه ز عنوان شاه چو بر خود قباى عجب كند راست * عزل بدرّدش تا به بند گريبان مأمون آن كز ملوك دولت اسلام * هرگز چون او نديد تازى و دهقان جبه‌يى از خز داشت بر تن چندانك * سوده و فرسوده گشت بر وى و خلقان مر ندما را از آن فزود تعجب * كردند از وى سؤال از سبب آن