نه مل نه مال دارم و نه فرش و نه بساط * نه زر نه زور دارم و نه رحل و نه عطن
خوشباش و ملك دار و جهانگير و زر ستان * خالى مباد هرگز در آمد و شدن
دستت ز جام زرين پاى از ركاب سيم * پشتت ز بالش و برت از گلرخ ختن
159 احمد الكافى
و هو فريد الدّين احمد بن محمد ايزديار الكافى گويند به فضائل انسانى و خصايل روحانى متصف بوده و سلطان غياث الدّين بن سام ديوان انشا را به وى مفوض فرموده در زمان الناصر لدين اللّه از آن سركار التفاتها به وى شده گذشته از انشا خوشنوشتى و در مدح سلطان غياث الدّين قصيده گفته كه نام گل و مى در هر بيت تغزل لازم ساخته و در مديحه نيز به لزوم آفتاب و سايه پرداخته گويند چند بيت از اين قصيده با قاضى منصور اورجندى توارد يافته است . از آن جناب است :
در تغزل گل و مى لازم كرده به مدح سلطان غياث الدّين و در مديحه سايه و آفتاب
اى گل و مى را به رخسار و لب تو افتخار * چون گل ميگون به بار آمد مى گلگون بيار
شكل گل چون شكل جام و رنگ مى چون رنگ گل * هست گويى هر دو را از هم صفتها مستعار
گل ز مى جويد شعاع و مى ز گل گيرد فروغ * با گل و مى عيش كن بىزحمت خار و خمار
باغ را بىگل كجا باشد درين هنگام قدر * جام را بىمى كجا باشد درين موسم قرار