تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
به يتيمى و دوروييت چرا طعنه زنند * نه گلست آنكه دورويست و نه در آنكه يتيم گر نيارامد زلف تو عجب نبود از آنك * برجهاندش همه آن درّ بناگوش چو سيم خواهمت وصل و ندارم ز پى وصل تو زر * مرد با همت را فقر عذابيست اليم دژم و ترسان كى بودى آن چشمك تو * گر نكرديش بدان زلف چون زنگى بيم زلف تو كيست كه او بيم كند چشم تو را * يا كيى كئى تو كه كنى بيم كسى را تعليم اين دليرى و جسارت نكنى بار دگر * گر شنيدستى نام ملك هفت اقليم خسرو ايران مير عرب و شاه عجم * قصهء موجز سلطان جهان ابراهيم آنكه چون جد و پدر از همه احوال مدام * ذاكر و شاكر ما بيش تو از رب عليم پادشا در دل خلق و پارسا در دل خويش * پادشا كايدون باشد نشود ملك سقيم ننمايد به جهان هيچ هنر تا نكند * در دل خويش بر آن همت مردان تقديم طالب و صابر و بر سرّ دل خويش امين * غالب و قادر و بر منهزم خويش رحيم همت اوست چو چرخ و درم او چو شهاب * طمع پير و جوان باز چو شيطان رجيم