خدايگان فلكست و نگفت كس كه فلك * مكان ديگر دارد كش اندروست مدار
از آن قبل كه تو را ايزد آفريد ز خاك * ز چاكران زمينست گنبد دوار
بدان اميد كه بر گوهر تو بوسه دهد * بهسوى چرخ برد سال و ماه باد غبار
اگر نديدى كوهى بگشت در يك خشت * يكى دو چشم بر آن راهوار خويش گمار
نه آدمىست مگر لشكر تو خيل قضاست * كه بازشان نتوان داشت بر در و ديوار
ز بس ركوع و سجود حسام تو گويى * هوا مگر كه همىبندد آهنين دستار
يكى در آنكه جگر كرد از پى غيرت * يكى در آنكه زبان كرد از پى زنهار
چنان بسازد با حزم تو تهور تو * چنان كه رامش با طبع مردم مىخوار
خدايگانا چون جامهاى است شعر نكو * كه تا ابد نشود پود او جدا از تار
بسان كوه بپاى و بسان لاله بخند * بسان چرخ بتاز و بسان ابر ببار
و له ايضا
صد هزار آفرين رب عليم * باد بر ابر رحمت ابراهيم
آفتاب ملوك هفت اقليم * كه به دو نوشد اين جلال قديم
عندليب هنر كشيد نوا * و آمد از بوستان فخر نسيم
گرچه از گشت روزگار [ و ] جهان * در صدف دير ماند درّ يتيم
شكر و منت خداى را كاخر * آنهمه حال صعب گشت سليم
ز آسمان هنر درآمد جم * باز شد لنگ و لوك ديو رجيم
شير دندان نمود و پنجه گشاد * خويشتن گاو فتنه كرد سقيم
چه كند كار جادويى فرعون * كاژدهايى شد اين عصاى كليم
هركه دانست مر سليمان را * تخت بلقيس را نخواند عظيم
داند از كردگار كار كه شاه * نكند اعتقاد بر تقويم
ره نيابد به دو پشيمانى * زان كه باشد به وقت خشم حليم
دارد از راى خوى خويش وزير * دارد از خوى نيك خويش نديم
ملكا خسروا خداوندا * يكسخن گويمت چو درّ نظيم