تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
خدايگان فلكست و نگفت كس كه فلك * مكان ديگر دارد كش اندروست مدار از آن قبل كه تو را ايزد آفريد ز خاك * ز چاكران زمينست گنبد دوار بدان اميد كه بر گوهر تو بوسه دهد * به‌سوى چرخ برد سال و ماه باد غبار اگر نديدى كوهى بگشت در يك خشت * يكى دو چشم بر آن راهوار خويش گمار نه آدمىست مگر لشكر تو خيل قضاست * كه بازشان نتوان داشت بر در و ديوار ز بس ركوع و سجود حسام تو گويى * هوا مگر كه همىبندد آهنين دستار يكى در آنكه جگر كرد از پى غيرت * يكى در آنكه زبان كرد از پى زنهار چنان بسازد با حزم تو تهور تو * چنان كه رامش با طبع مردم مىخوار خدايگانا چون جامه‌اى است شعر نكو * كه تا ابد نشود پود او جدا از تار بسان كوه بپاى و بسان لاله بخند * بسان چرخ بتاز و بسان ابر ببار

و له ايضا

صد هزار آفرين رب عليم * باد بر ابر رحمت ابراهيم آفتاب ملوك هفت اقليم * كه به دو نوشد اين جلال قديم عندليب هنر كشيد نوا * و آمد از بوستان فخر نسيم گرچه از گشت روزگار [ و ] جهان * در صدف دير ماند درّ يتيم شكر و منت خداى را كاخر * آن‌همه حال صعب گشت سليم ز آسمان هنر درآمد جم * باز شد لنگ و لوك ديو رجيم شير دندان نمود و پنجه گشاد * خويشتن گاو فتنه كرد سقيم چه كند كار جادويى فرعون * كاژدهايى شد اين عصاى كليم هركه دانست مر سليمان را * تخت بلقيس را نخواند عظيم داند از كردگار كار كه شاه * نكند اعتقاد بر تقويم ره نيابد به دو پشيمانى * زان كه باشد به وقت خشم حليم دارد از راى خوى خويش وزير * دارد از خوى نيك خويش نديم ملكا خسروا خداوندا * يك‌سخن گويمت چو درّ نظيم