149 ابا ليث طبرستانى جرجانى
از اعاظم حكما و اماجد فضلاى زمان خود بوده غيث سحاب فضل و كمال و ليث غاب جاه و جلال بوده از اهل جرجان و مضجعش در همان ديار فرخ بنياد طبع بلندى داشته اين چند بيت از نتايج طبع او قلمى شد :
دلم ميان دو زلفت نهان شد اى مهروى * ز بهر آنكه ز چشمت همىبپرهيزد
نهبينى آنكه چو مر زلف را به شانه زنى * سر دو زلف تو در شانه مىدرآويزد
همىبترسم كو را برون برد ز ميان * چو ديد چشمت زو رستخيز مىخيزد
و گر بخسبد يك چشمزخم وقت سحر * نسيم زلف تو آن خفته را برانگيزد
و گر ببيند غمّاز غمزهء تو دلم * هلاك جان بود ار جان ازو بنگريزد
و له ايضا
چيست اين باژگونه طبع فلك * گاه ديويست زشت و گاه ملك
ز بس اين پرگزافه قسمت او * از حقيقت دلم كشيده به شك
بىخرد زو نشسته تكيه زده * زير ديباى زرش خز و فنك
باخرد را ازو به خورد و به خواب * ز برش آتشست و زير خنك
گويى ار دهر كرده داد و كند * اينچنين داد كى بود ويحك
درك الاسفل است جاى اميد * به درج مرد كى رسد ز درك
نيكبختى چو آب و من سمكم * او ز من دور چون سم از سمك
ديريابست تا كى اين گله زو * به جهان دم مزن ز لى و ز لك
فلك از طبع برنگردد و تو * بىتكلف گله مكن ز فلك