تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥

149 ابا ليث طبرستانى جرجانى

از اعاظم حكما و اماجد فضلاى زمان خود بوده غيث سحاب فضل و كمال و ليث غاب جاه و جلال بوده از اهل جرجان و مضجعش در همان ديار فرخ بنياد طبع بلندى داشته اين چند بيت از نتايج طبع او قلمى شد :
دلم ميان دو زلفت نهان شد اى مه‌روى * ز بهر آنكه ز چشمت همىبپرهيزد نه‌بينى آنكه چو مر زلف را به شانه زنى * سر دو زلف تو در شانه مىدرآويزد همىبترسم كو را برون برد ز ميان * چو ديد چشمت زو رستخيز مىخيزد و گر بخسبد يك چشم‌زخم وقت سحر * نسيم زلف تو آن خفته را برانگيزد و گر ببيند غمّاز غمزهء تو دلم * هلاك جان بود ار جان ازو بنگريزد

و له ايضا

چيست اين باژگونه طبع فلك * گاه ديويست زشت و گاه ملك ز بس اين پرگزافه قسمت او * از حقيقت دلم كشيده به شك بىخرد زو نشسته تكيه زده * زير ديباى زرش خز و فنك باخرد را ازو به خورد و به خواب * ز برش آتش‌ست و زير خنك گويى ار دهر كرده داد و كند * اين‌چنين داد كى بود ويحك درك الاسفل است جاى اميد * به درج مرد كى رسد ز درك نيكبختى چو آب و من سمكم * او ز من دور چون سم از سمك ديريابست تا كى اين گله زو * به جهان دم مزن ز لى و ز لك فلك از طبع برنگردد و تو * بىتكلف گله مكن ز فلك