نه راى تو به تهور نه عدل تو به نفاق * نه حلم تو به تكلف نه جود تو به ريا
ز لطف و بخشش كفّ تو خاره گردد موم * ز بيم ضربت تيغ تو خون شود خارا
اگر ز لطف تو بويى به نخل پيوستى * به وقت بر همه بىخار آمدى خرما
قطعه
عمرى به چشم خويشتن از روى مردمى * جا دادمش كه گردد از اغيار ناپديد
چون طفل اشك عاقبت آن شوخ شوخچشم * از چشم من برآمد و بر روى من دويد
148 ابو المؤيد بلخى
از حكما و شعراى زمان دولت سامانيه است با حكيم ابو المثل بخارايى معاصر بوده است همانا رونقى تخلص مىكرده از اشعارش چيزى در ميان نمانده از اوست :
جانيست تيغ شاه كه ديد اينچنين شگفت * جانى كزو بود تن و جان همه خراب
لرزان به جاى گوهر در جرم او پديد * جانهاى دشمنانش چو ذره در آفتاب
و له
نبيدى كه نشناسى از آفتاب * چو با آفتابش كنى مقترن
چنان تابد از جام گويى كه هست * عقيق يمن در سهيل يمن