تو خورشيدى بدان نسبت قباى نيلگون پوشى * تو جوزايى بدان حجت كه جوزا هم كمر دارد
شوم بر غاتفر عاشق اگر معلوم من گردد * كه زيبا همچو بالاى تو سروى غاتفر دارد
منم مولاى آن ساعت كه اندر جلوه با ياران * برانگيزى كميتت را چنان مرغى كه پر دارد
تو مىتازى و عشاقت ز بيم چشم بدگويان * خداوندا نگه دارش اگر جاى خطر دارد
چو رخسارت برافروزد فلك گويد به نام ايزد * زهى رويى بدين خوبى كه اين زيبا قمر دارد
بناگوش چو سيمت را جهانى سغبه شد ليكن * از آن لذت كسى يابد كه با سيم تو زر دارد
دل بيمار در عشقت چه بسيارست با لعلت * بگو تا شربتى سازد كه او بارى شكر دارد
من مسكين ز سوداى تو شبها بىخور و خوابم * گرم باور نمىدارى خيالت هم خبر دارد
ازين پيشم دلى بودى كنون با خود نمىبينم * مگر منزل به درگاه وزير دادگر دارد
سپهدارى كه در هيجا ز هيبت بانگ كوس او * عدو را همچو مور و مار دايم كور و كر دارد
ز روى شست او تيرى كه بيرون جست بر دشمن * ز پشتش بگذرد پران اگر پنجه سپر دارد
اگر محصول عالم را به دستش نسبتى باشد * خرد گويد كه با اين خرج دخل مختصر دارد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 308
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٠٨