147 ابو العلاء گنجوى
نامش نظام الدّين و از اهالى گنجه و ملكالشعراى زمان خود و استاد حكيم خاقانى و فلكى شيروانى در نزد ملوك شيروان معزز و مكرم بوده و مداحى شروان شاه منوچهر و فرزندانش را مىنموده حكايت رنجش وى از خاقانى و مهاجات ركيكهء او در كتب تذكره مسطور و مشهور است از آن عالم اشعار وى را ننگاشتن اولى اگرچه اشعار آن جناب كميابست و از آنچه به دست آمده قليلى قلمى شد .
در فخريه و تبراى از تهمت به مدح شيروان شاه منوچهر گويد
ضميرم ابر و سخن گوهرست و دل دريا * زبان منادى اين گوهر و زمانه بها
به چون منى كه ز اقران خود سبق بردم * گر اهل گنجه تفاخر كنند هست سزا
سخنوران به من ار اقتدا كنند سزد * از آن قبل كه منم قدوهء همه شعرا
بنازد از نُكتم عقل بو على دقاق * ببالد از سخنم جان بو على سينا
چو شد روان عمادى به من گذاشت شرف * چو رفت جان سنايى به من بماند سنا
ز لفظ و مرتبه و قوت و صفا نظمم * گمان برى كه ز نارست و آب و خاك و هوا
اگر چو آتش و آب روان لطيف و قويست * چو خاك و باد ز هر ناكسم ذليل چرا