تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
از فراوان زر و ديبا كه درو جمله شدست * طبع گويى كه درآميخت خزان را به بهار مرغزاريست پر از سنبل با بند و فسون * بوستانيست پر از نرگس با خواب و خمار سروهايى همه را بيخ به خرخيز و به چين * گلستانى همه را تخم ز بلغار و تتار يا رب اين بچهء تركان چه بتانند كه هست * ديدهء مردم نظار ازيشان خون بار همه آميخته با تودهء گل تودهء مشك * همه آويخته از دانهء در دانهء نار نظر زهره و مريخ به هم يافته‌اند * كه همه رودنوازند و همه تيغ‌گذار به گه رزم ندانند بجز اسب و سلاح * به گه بزم ندانند بجز بوس و كنار منم آن‌كس كه همه‌ساله درين اندوهم * كه از اينان صنمى بينم اندوه‌گسار از پى صحبت او چست بر او بندم دل * به در خيمهء او زود فروگيرم بار او به من سنگ رها كرده ز بيم تهديد * من به دو كفش رها كرده ز بيم دستار ور به آماج گهى در صنمى بينم خوش * راست گويى كه نديدست دلم صبر و قرار از كمانش سه صفت بهره بگيرم چو كشد * زرد فامى و خميده قدى و نالهء زار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 299 | رضا قليخان هدايت