از فراوان زر و ديبا كه درو جمله شدست * طبع گويى كه درآميخت خزان را به بهار
مرغزاريست پر از سنبل با بند و فسون * بوستانيست پر از نرگس با خواب و خمار
سروهايى همه را بيخ به خرخيز و به چين * گلستانى همه را تخم ز بلغار و تتار
يا رب اين بچهء تركان چه بتانند كه هست * ديدهء مردم نظار ازيشان خون بار
همه آميخته با تودهء گل تودهء مشك * همه آويخته از دانهء در دانهء نار
نظر زهره و مريخ به هم يافتهاند * كه همه رودنوازند و همه تيغگذار
به گه رزم ندانند بجز اسب و سلاح * به گه بزم ندانند بجز بوس و كنار
منم آنكس كه همهساله درين اندوهم * كه از اينان صنمى بينم اندوهگسار
از پى صحبت او چست بر او بندم دل * به در خيمهء او زود فروگيرم بار
او به من سنگ رها كرده ز بيم تهديد * من به دو كفش رها كرده ز بيم دستار
ور به آماج گهى در صنمى بينم خوش * راست گويى كه نديدست دلم صبر و قرار
از كمانش سه صفت بهره بگيرم چو كشد * زرد فامى و خميده قدى و نالهء زار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 299
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٩٩