زيراكه تو را مسكن از آن چهرهء زيباست * زيراكه تويى ساكن آن عارض دلبر
همواره خورى زان لب نوشين مى سورى * پيوسته چنى زان رخ رنگين گل احمر
در رقص بدان لالهء سيراب زنى پاى * در خواب بر آن سوسن آزاد نهى سر
شادست دل من به تو شادان بود آن دل * كاو را به خداوند بود نازش و مفخر
بحر كرم و فضل و سپهر كرم و جود * اصل ظفر و فتح ابو الفتح مظفر
اى در دل فرزانگى آثار تو دانش * وى بر سر آزادگى احوال تو افسر
دانندهتر از عقلى و پايندهتر از نفس * زيبندهتر از فضلى و فرخندهتر از فر
با قوت اسلامى و با حجت ايمان * با راحت فردوسى و با هيبت محشر
چون فكر گذر كرد بر آن راى موافق * چون فخر نشان يافت از آن رسم مخير
آن براثر رسم تو عاشق شد و مدهوش * وين از صفت راى تو عاجز شد و مضطر
در صفت بارگاه سلطانى و وشاقان سلطان مسعود سلجوقى گويد
حبذا خسرو ايران و نشستنگه بار * كه كند ديدن آن ديده پر از رنگ و نگار