هميشه زير نقاب اندرست چهرهء او * ز بس نشسته بر آن صورت بديع تراب
شكافته شده ديوار بر سرش گويى * ز داغ هجر تو بر تن دريده كرده ثياب
يكى به نامه خبر كن كه چند بايد بود * مرا به مهر تو در وصل جوى و هجران ياب
فذلكى بنما اين حساب هجران را * به حق آنكه اميدت بدوست روز حساب
ز اوليا به امارت جز او كه بود سزا * ز مصطفى به امانت جز او كه يافت خطاب
به مصطفى نرسى تا به مرتضى نشوى * مقال اين بنمايد تو را مدينه و باب
نگاه دار طريق مراتب اندر دين * برو چنان كه رود خواجه بر طريق صواب
ستودهاى كه به اسباب دين و دانش و داد * نيافريده نظيرش مسبب الاسباب
ايا ز خلق لقاى تو چون ز سال بهار * ايا ز لطف كلام تو چون ز عمر شباب
اگر ز لؤلؤ شاداب تازه گردد روح * و گر به عنبر سارا بدن بماند شاب
بود چو خلق لطيف تو عنبر سارا * بود چو لطف بديع تو لؤلؤ شاداب
همى ز نفس تو آداب را شرف خيزد * ازين شريف شود نفس مردم از آداب
و من قصائده
ماهست تو را چهره و مشكست تو را زلف * سروست تو را قامت و سيمست تو را بر
تا زلف و خط و لعل تو و چشم تو اى دوست * در خاطر و معنى شد و در صورت و دفتر
خاطر همه مرجان شد و معنى همه لؤلؤ * صورت همه سنبل شد و دفتر همه عبهر
خورد از لبت آن زلف پر از عنبر تو مى * ور نه لبت آلوده چرا گشت به عنبر
اى كرده تبه عيش من اى زلف بت من * عيشى نشناسم به جهان ز آن تو خوشتر