145 ابو المعالى رازى
جامع معقول و منقول بوده و به دهخداى رازى شهرت نموده با حكيم سنايى و مختارى غزنوى معاصر و به حسب فضل و كمال در زمان خود نادر بوده مدايح در لغت و منقبت حضرت نبوى گفته و گوهر مدح ائمهء كرام به منقب انديشه سفته شاعرى قادر است و علو طبعش از اشعارش ظاهر معاصر سلاجقه بوده است . گاهى به مداحى غياث الدّين مسعود بن محمد بن ملكشاه بن آلبارسلان مىگذرانيده اما غالبا منفرد مىزيسته ، مات فى سنهء 541 . بعضى از افكار ابكار او قلمى مىشود :
خروش من همه از چيست از نعيب غراب * كه دور كرد مرا از ديار و از احباب
كنون كه كرد نعيب غراب هجرانگيز * دلم بر آتش هجران آن تذرو كباب
سزد كه روى من از خون بود چو روى تذرو * سزد كه [ روز ] من از غم بود چو پرّ غراب
عتاب كرد خرد با دلم ز دورى دوست * چو دوست نامه فرستاد نزد من به عتاب
به طعنه گفت كه اى بىوفاى بىمعنى * كم از درود و سلام و كم از رسول و كتاب
بريدى از دل من راحت نشاط و سماع * گسستى از تن من لذت طعام و شراب
همىنخواهم لهو و همىنجويم عيش * همىندارى صبر و همىنيارم خواب
سرشك من كه به سيماب نسبتى دارد * چو برچكد به رخ لعل من شود زر ناب
طبيعيان را از اشك چشم و رنگ رخم * همى درست شود كاصل زر بود سيماب
ديار من شده از گشت روزگار چنان * كه روزگار بماند همى درو به عجاب
منازلى كه بدى جايگاه راحت من * شده ز دورى تو سربهسر بىآب و خراب
گرفته خار همه معدن گل خودرو * شده سراب همه جاى لالهء سيراب
ز خرمى كه نمودى نگارخانهء تو * نگار باغ ز شرمش درون شدى به حجاب
نگارگاه به صورت شكارگاه شدست * درو به طبع شكارى وطن گرفته كلاب
مثال من كه به ديوار برنگاشتهاى * اگر نه با غم هجران دلت ندارد تاب
چرا پريده شد از شكل او ملاحت و زيب * چرا گسسته شد از رنگ او طراوت و آب