درو نجوم نشايد به رهبرى كه درو * بر آسمان ز فزع راه گم كنند نجوم
در مدح سلطان ملكشاه گفته
زمانه خصم تو را بركشد بلند بدانك * چو بر زمين زندش خردتر شود مسكين
* * *
جسم او را لطف روح و روح او را فعل نفس * نفس او را فعل عقل و عقل او را نور دين
طبع او با دست و جودش آب و اين غالب بر آن * حلم او طينست و خشمش نار و آن غالب برين
گر شگفتست اينكه مستولى شود بر باد آب * اين شگفتى نه كه آيد نار در فرمان طين
آتشى كاندر ازل مر خاك را سجده نكرد * پيش خاك اكنون همىمالد به خاك اندر جبين
علم روحانيست اخلاق تو بىتعليم كس * اى عجب در جسم تو روحست يا روح امين
آسمان فيروزهگون شد تا نگين سازى ازو * چون نگين سازى ز چيزى كت بود زير نگين
قطعة فى الهجاء
قومى اندر نهان بدم گفتند * مىشنيدم ز دور دمدمهشان
خويشتن را چو گرگ خواهم كرد * تا برآرم دمار از رمهشان
من ازين دشمنان كى انديشم * . . . خر در . . . زن همهشان