و له ايضا
اگر سعادت خدمت دگر به چنگ آرم * تهى كنم دل رنجور خويش بربطوار
و گر خلاف كند عمر بيش ازين شدهاند * غريق بحر فنا همچو من هزارهزار
ايا ز كين تو روز مخالفان تاريك * ايا ز مهر تو بخت موافقان بيدار
هنر ز سيرت تو نگذرد چو صدق از حق * شرف ز گوهر تو نگسلد چو نور از نار
خلاف با تو نه كفرست و دوزخ آرد بر * وفاق با تو نه دينست و جنت آرد بار
بزرگوارا گر حاسد تو بسيارست * گنه تو راست كه دارى فضائل بسيار
اين چند بيت كه در صفت لشكر است بعضى به نام ابو المعالى رازى نوشتهاند
يكايك گذارندهء تيغ و نيزه * سراسر گدازندهء درع و مغفر
به جنگ اندرون پشت لشكر و ليكن * نديده گه جنگ جز پشت لشكر
چه خونخواره جمعى كه پنداشتى خون * بر ايشان حلالست چون شير مادر
چو بر چشم تير آمدى هريكى را * حسد بردى اين چشم بر چشم ديگر
هم اطباع حيران هم اجسام خيره * هم اجرام عاجز هم ارواح مضطر
و له ايضا فى المدح
نه همهساله ظفر اهل ظفر يافتهاند * يا نه هرگز بچشيدست بدى نيكسگال
گر همهساله بود كامروا مردم نيك * پس چه بود آنهمه ناكامى پيغمبر و آل
و له
جهان به آب سخا پاك شسته گشت به دو * چنان كه نيز نباشد به سفلگى موسوم
ز آسمان و سعودش چه اختيار كنى * بلندهمت او بين و آن خجسته رسوم
مروت از دل و دستش بدان كمال رسيد * كه شد به دو چو نبوت به مصطفى مختوم
رهى كه هركه به دو اندرون نهاد قدم * ازو بريده شود خلق را اميد قدوم
چگونه هول كه غول اندرو شود گمره * چگونه صعب كه ديو اندرو شود مسموم