تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤

و له ايضا

اگر سعادت خدمت دگر به چنگ آرم * تهى كنم دل رنجور خويش بربطوار و گر خلاف كند عمر بيش ازين شده‌اند * غريق بحر فنا همچو من هزارهزار ايا ز كين تو روز مخالفان تاريك * ايا ز مهر تو بخت موافقان بيدار هنر ز سيرت تو نگذرد چو صدق از حق * شرف ز گوهر تو نگسلد چو نور از نار خلاف با تو نه كفرست و دوزخ آرد بر * وفاق با تو نه دينست و جنت آرد بار بزرگوارا گر حاسد تو بسيارست * گنه تو راست كه دارى فضائل بسيار

اين چند بيت كه در صفت لشكر است بعضى به نام ابو المعالى رازى نوشته‌اند

يكايك گذارندهء تيغ و نيزه * سراسر گدازندهء درع و مغفر به جنگ اندرون پشت لشكر و ليكن * نديده گه جنگ جز پشت لشكر چه خونخواره جمعى كه پنداشتى خون * بر ايشان حلالست چون شير مادر چو بر چشم تير آمدى هريكى را * حسد بردى اين چشم بر چشم ديگر هم اطباع حيران هم اجسام خيره * هم اجرام عاجز هم ارواح مضطر

و له ايضا فى المدح

نه همه‌ساله ظفر اهل ظفر يافته‌اند * يا نه هرگز بچشيدست بدى نيك‌سگال گر همه‌ساله بود كامروا مردم نيك * پس چه بود آن‌همه ناكامى پيغمبر و آل

و له

جهان به آب سخا پاك شسته گشت به دو * چنان كه نيز نباشد به سفلگى موسوم ز آسمان و سعودش چه اختيار كنى * بلندهمت او بين و آن خجسته رسوم مروت از دل و دستش بدان كمال رسيد * كه شد به دو چو نبوت به مصطفى مختوم رهى كه هركه به دو اندرون نهاد قدم * ازو بريده شود خلق را اميد قدوم چگونه هول كه غول اندرو شود گمره * چگونه صعب كه ديو اندرو شود مسموم