تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣

و له ايضا

سخن كه آن نه به كام تو بر زبان گذرد * زبان زبانهء آذر شود به كام اندر وز آرزوى مديح تو چون تو را بينند * زبان گويا گردد زبانهء آذر خداى گويى كز فخر و فر سرشت تو را * كه مخبرت همه فخرست و منظرت همه فر كفايت تو مرا بس بود عنايت خير * عنايت تو مرا بس بود كفايت شر مرا تو كهتر خود خوان و بين كه چون پس ازين * زمانه از بن دندان كند مرا مهتر همه پيامت از آن آب رنگ آتش فعل * كه گنج گوهر فتحست و رنج بدگوهر اگر همى عدد كشتگان او خواهى * چو ذره گوهر او را يكان‌يكان بشمر هرآنچه در ازل از كشتگان او بودند * بسان ذره در او جمع شد به يكديگر تو گويى اهل وجود و عدم پديد آمد * ز پشت آدم و شمشير شهريار ايدر بزرگوارا به يارى مبارك تو * اگر چه صعب نمود اندرو نبود خطر از آن كجا تو همه عالمى نه يك شخصى * هنوز مدت عالم نيامدست به سر