و له ايضا
سخن كه آن نه به كام تو بر زبان گذرد * زبان زبانهء آذر شود به كام اندر
وز آرزوى مديح تو چون تو را بينند * زبان گويا گردد زبانهء آذر
خداى گويى كز فخر و فر سرشت تو را * كه مخبرت همه فخرست و منظرت همه فر
كفايت تو مرا بس بود عنايت خير * عنايت تو مرا بس بود كفايت شر
مرا تو كهتر خود خوان و بين كه چون پس ازين * زمانه از بن دندان كند مرا مهتر
همه پيامت از آن آب رنگ آتش فعل * كه گنج گوهر فتحست و رنج بدگوهر
اگر همى عدد كشتگان او خواهى * چو ذره گوهر او را يكانيكان بشمر
هرآنچه در ازل از كشتگان او بودند * بسان ذره در او جمع شد به يكديگر
تو گويى اهل وجود و عدم پديد آمد * ز پشت آدم و شمشير شهريار ايدر
بزرگوارا به يارى مبارك تو * اگر چه صعب نمود اندرو نبود خطر
از آن كجا تو همه عالمى نه يك شخصى * هنوز مدت عالم نيامدست به سر