در خلاصى سلطان از دست دشمن گويد
ماه ملك آمد از خسوف برون * بخت زو يافت رتبت گردون
برد نورش ز ثابتات شكوه * داد سيرش به حادثات سكون
باز بر سر گرفت باطل دست * باز برهم نهاد فتنه جفون
نرم شد نرم باز چرخ درشت * رام شد رام باز دهر حرون
آب در جوى عدل گشت گلاب * نوش در كام ظلم شد افيون
و له ايضا
آفتابى گرد موكب گرد تو ساكن سپهر * آسمانى جرم مركب زير تو جنبان زمين
گر نجستى باد جودت برگ نفشاندى درم * ور نرستى نقش نامت بار ناوردى نگين
شيرهء لطفت خورد گويى همى زنبور غور * سنبل خلقت چرد گويى همى آهوى چين
آب از آن شيره ستاند نام اندر كام آن * خون ازين سنبل پذيرد قيمت اندر ناف اين
نصرت اندر سايهء اعلام تو گيرد مكان * دولت اندر نعمت الوان تو گردد سمين
زنگ بسته تيغ حق را غزو تو شويد به خون * درگشاده حصن دين را حفظ تو دارد حصين
چون درخش نعلها خندان كند خاك دژم * وز تف شمشيرها عطشان شود ماء معين
مهرهء ناچخ بكوبد بندهاى دردناك * نشتر ناوك بكاود عرقهاى سهمگين
* * *