عميد الملك آن كس كه چشم ملك * به دو ننگرد الا به احترام
بزرگى كه گهر شد به دو بزرگ * تمامى كه هنر شد به دو تمام
در صفت فصل بهار گويد
درخت سرو ز باد شمال پندارى * همىفشاند دست و همىگذارد گام
بخار جمره به انگور و لاله در گويى * همىگذارد لعل و همىطرازد جام
مگر مدام درين فصل خاك مست بود * ز بسكه بر وى ريزند جرعههاى مدام
از آن چو مستان راز دلش قليل و كثير * گشاده يابد خاص و برهنه بيند عام
در تهنيت ورود سلطان از سفر گويد
شه باز به حضرت رسيد هين * يكران مرا برنهيد زين
تا خوى كند از شرم او زمان * چون طى كنم از نعل او زمين
آباد بر اين چرخ تيزرو * از نور سراپاى او عجين
هم زور چو شيرانش بر كتف * هم داغ چو گورانش بر سرين
گر حمله پذيرد سوار او * حصنى بودش پشت او حصين
گر نيزه گذارد شهاب او * ديوى فگند لعب او لعين
اى باد هوا اى براق جم * اى قاصد روم اى رسول چين
ايزد نه به از به بيافريد * از بهر چهاى خشمگين چنين
در خاك مكش خويشتن ز خشم * بر سنگ مزن خويشتن به كين
خواهى كه بيكران من رسى * بر سايهء يكران من نشين
تا شاد فرود آردت چو من * بر درگه سلطان داد و دين
بو سعد سليمان روزگار * مسعود فريدون آبتين
آن شاه كه چشم فلك نديد * در خاتم شاهى چو او نگين
وان شير كه شمشير حق نيافت * در مالش باطل چو او معين
صيت ملك و ذكر جم شنو * اين صورت زير آمد آن طنين