تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
عميد الملك آن كس كه چشم ملك * به دو ننگرد الا به احترام بزرگى كه گهر شد به دو بزرگ * تمامى كه هنر شد به دو تمام

در صفت فصل بهار گويد

درخت سرو ز باد شمال پندارى * همىفشاند دست و همىگذارد گام بخار جمره به انگور و لاله در گويى * همىگذارد لعل و همىطرازد جام مگر مدام درين فصل خاك مست بود * ز بس‌كه بر وى ريزند جرعه‌هاى مدام از آن چو مستان راز دلش قليل و كثير * گشاده يابد خاص و برهنه بيند عام

در تهنيت ورود سلطان از سفر گويد

شه باز به حضرت رسيد هين * يكران مرا برنهيد زين تا خوى كند از شرم او زمان * چون طى كنم از نعل او زمين آباد بر اين چرخ تيزرو * از نور سراپاى او عجين هم زور چو شيرانش بر كتف * هم داغ چو گورانش بر سرين گر حمله پذيرد سوار او * حصنى بودش پشت او حصين گر نيزه گذارد شهاب او * ديوى فگند لعب او لعين اى باد هوا اى براق جم * اى قاصد روم اى رسول چين ايزد نه به از به بيافريد * از بهر چه‌اى خشمگين چنين در خاك مكش خويشتن ز خشم * بر سنگ مزن خويشتن به كين خواهى كه بيكران من رسى * بر سايهء يكران من نشين تا شاد فرود آردت چو من * بر درگه سلطان داد و دين بو سعد سليمان روزگار * مسعود فريدون آبتين آن شاه كه چشم فلك نديد * در خاتم شاهى چو او نگين وان شير كه شمشير حق نيافت * در مالش باطل چو او معين صيت ملك و ذكر جم شنو * اين صورت زير آمد آن طنين