حزم او سد رخنهء ياجوج * عزم او رد حملهء دجال
پشت و پهلوى شور و فتنه بدوست * ساكن بستر كلال و ملال
ساعد و ساق دين و دولت ازوست * حامل طوق [ و يا ] ره و خلخال
تا به راديست ياد حاتم طى * تا به مرديست نام رستم زال
همه با فرخيت باد قران * همه با خرميت باد وصال
كار تو به ز كار و شغل ز شغل * ماه تو به ز ماه و سال ز سال
در مدح شهريار و صفت بهار
فلك در سايهء پرّ حواصل * زمين را پرّ طوطى كرد حاصل
جهان بر صورت ضحاك ظالم * گرفت آيين نوشروان عادل
ز نرگس ماند گرد جوى مفلس * به لاله گشت كوه و دشت حامل
شب سورست پندارى جهان را * كه بركردند از نورش مشاعل
اگر سوسن نشد بر باغ عاشق * چرا ماند اندرو پايش فرو گل
گل از فيروزه گويى شكل دستيست * گرفته جام لعل اندر انامل
من و صحرا كه شد صحرا به معنى * چو صحن مجلس مير افاضل
چه شخصست آن براق خواجه يا رب * كز او هر جستنى برقيست هايل
گه رفتن چو خضر از كل عالم * نه مسكن دانى او را و نه منزل
گه گشتن چو مور از خط ناورد * نه خارج دانى او را و نه داخل
وزان برق دگر هيهات هيهات * كه شد زين براقش را حمايل
چو دل ميدان او در صدر قالب * چو عقل آرام او در مغز عاقل
گشاده در اجلها روح حيوان * كشيده بر املها خط باطل
و له ايضا
آمد از حوت برنهاده ثقل * پيشواى ستارگان به حمل
پر لطايف نموده عرض هوا * در ظرايف گرفته طول جبل