در جاه عريض تو مساحت ننهد پى * هرچند كه با وهم مسيح آيد مساح
يا رب چه درخشيست جهان زير تو يا رب * آن ابلق جوشندهء كوشندهء كداح
هيهات ز آسيب درخشش كه ز آسيب * آسان فگند پيل چو شطرنج به طراح
گرداب كند حلقهء ناورد خوى او * پس بر لب گرداب نهد گام چو ملاح
گويى بدنش نيست بدن در خط آورد * گردان شده بىعلت و روحيست ز ارواح
آنى كه رسيدهست به تأييد الهى * امر تو و نهى تو به افساد و به اصلاح
از فضل تو گر بنده امان يابد نشگفت * زين هاويهء هايل سوزندهء قداح
تا روى به كفار نهد رايت اسلام * تا پشت به عباس كند نسبت سفاح
دست تو و طبع تو شب و روز [ و ] مه و سال * با دستهء ريحان بود و با قدح راح
در مدح وزير گويد
با مال خويش خواجه به كين باشد * وز جود خواجه مال حزين باشد
پيش دل غنى و كف رادش * دريا فقير و ابر ضنين باشد
بر شاخ نظم و نثر بر طبعش * سحر حلال و درّ ثمين باشد
عامر كند خراب زمين رايش * بنگر كه راى او چه رزين باشد
كاندر حيات خاك خطاب او * چون نفخ صور بازپسين باشد