مركب فرخ همايونش * آهنين برج و آتشين سورست
بور چون آفتاب تير ولى * تيز چون آفتاب با حورست
سايه در نور اگر نديدستى * جرم او بين كه سايه در نورست
قالب نصرتست و نيست بديع * كه برو ذات خواجه منصورست
در تك ايدون جهد كه بادوزان * كه تو گويى قضاى مقدورست
در صفت بهار و مدح وزير شهريار گويد
جشن فرخندهء فروردينست * روز بازار گل و نسرينست
آب چون آتش عود افروزست * باد چون خاك عبيرآگينست
باغ پيراسته گلزار بهشت * گلبن آراسته حورالعينست
برج ثورست مگر شاخ سمن * گه گلش را شبيه پروينست
گرد بستان ز فروغ لاله * گويى آتشكدهء برزينست
آب چين يافته در حوض از باد * همچو پرگار حرير چينست
به چه ماند به عروس عالم * كه سبك روح و گران كابينست
شاه او زيبد منصور سعيد * كه همين خسرو و آن شيرينست
روش تنين دارد قلمش * گرچه ترياك دوصد تنينست
خرد آيين كف رادش ديد * مايهء رزق جهان گفت اينست
چون بها در گهر بيش بها * هنر اندر گهرش تضمينست
آن دبيرست كه در جوزا تير * با رقومش رقم ترقينست
وان سوارست كه بر گردون ماه * پيش او چون زين بر خرزينست
نه چنو باشد مانندهء او * او شه و هركه جز او فرزينست
كبك را دل چو دل شاهين نيست * اگرش پر چو پر شاهينست