تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣

در مدح سلطان مسعود بن ابراهيم غزنوى

عرب را آسمانى حق‌گذارست * عجم را آفتابى سايه‌دارست ملك مسعود ابراهيم مسعود * كه صاحب خاتم اين روزگارست نه بحر جود او دشوار عبرست * نه موج بأس او آسان‌گذارست ز دامش جان شيران در كشاكش * ز داغش ران گوران پرنگارست چنان بر بأس امنش غالب آمد * كه گويى امن او فصل بهارست چنان شمشير سهمش كارى افتاد * كه گويى سهم او روزشمارست نوندش كوه و صحرا را سمارى * حسامش دين و دنيا را حصارست يكى خاكى كه با صرصر روان‌ست * يكى آبى كه بر آتش سوارست خدنگش جرم بىجانست ليكن * از آن هرگونه جرمى جان‌سپارست

در مدح وزير گويد

گر بخت را وجاهت و اقبال را يدست * از خدمت محمد بهروز احمدست بحرى كه ميغ رزق به جودش مطير گشت * صدرى كه تيغ ملك برايش مغمدست هر فضله‌اى ز عزمش رخشيست بادپاى * هر ذره‌اى ز حزمش درعى مزردست شمشيرهاى عدل شياطين روزگار * يك‌يك ز بيم درعه عدل تو مغمدست نفسيست نفس همت او مرقدش بلند * كز آسمان كواكب علويش مرقدست عرضيست عرض حشمت او مسندش قوى * كز التجا به صنع الهيش مسندست