در مدح سلطان مسعود بن ابراهيم غزنوى
عرب را آسمانى حقگذارست * عجم را آفتابى سايهدارست
ملك مسعود ابراهيم مسعود * كه صاحب خاتم اين روزگارست
نه بحر جود او دشوار عبرست * نه موج بأس او آسانگذارست
ز دامش جان شيران در كشاكش * ز داغش ران گوران پرنگارست
چنان بر بأس امنش غالب آمد * كه گويى امن او فصل بهارست
چنان شمشير سهمش كارى افتاد * كه گويى سهم او روزشمارست
نوندش كوه و صحرا را سمارى * حسامش دين و دنيا را حصارست
يكى خاكى كه با صرصر روانست * يكى آبى كه بر آتش سوارست
خدنگش جرم بىجانست ليكن * از آن هرگونه جرمى جانسپارست
در مدح وزير گويد
گر بخت را وجاهت و اقبال را يدست * از خدمت محمد بهروز احمدست
بحرى كه ميغ رزق به جودش مطير گشت * صدرى كه تيغ ملك برايش مغمدست
هر فضلهاى ز عزمش رخشيست بادپاى * هر ذرهاى ز حزمش درعى مزردست
شمشيرهاى عدل شياطين روزگار * يكيك ز بيم درعه عدل تو مغمدست
نفسيست نفس همت او مرقدش بلند * كز آسمان كواكب علويش مرقدست
عرضيست عرض حشمت او مسندش قوى * كز التجا به صنع الهيش مسندست