تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
بلندهمت صدرى كه دولتش را هست * سپهر زير عنان و زمانه زير ركاب قضا به حلم وى اندر سرشته خاك درنگ * قدر به جود وى اندر دميده باد شتاب به جنب قدرش عيوق با هزار نشيب * به جاى رايش خورشيد با هزار حجاب ببندد و بستاند به قوت عدلش * هوا به دست خطا و خطا به دست صواب مقدم‌ست به نطق و مسلمست به علم * چو بر جواب سؤال و چو بر سؤال جواب هميشه تا بدمد مشك و مغز يابد بوى * هميشه تا بجهد باد و آب گيرد تاب مباد فارغ و غافل دو چيز او ز دو چيز * نه طبع او ز نشاط و نه جام او ز شراب

و له ايضا

روزگار عصير انگورست * خم ازو مست و چنگ مخمورست خيز تا سوى باغ بشتابيم * كز مى و ميوه اندرو سورست سيب سيمين سلب چو گوى بلور * يا چو نوخاسته بر حورست شاخ امرود گويى و امرود * دسته و گرد ناى طنبورست نار ازو ناردانه كرده جداى * چون عزب خانه‌هاى زنبورست تاج نرگس به فرق نرگس بر * جام زرين خواجه منصورست نيست از عقل و علم او بيرون * هرچه در سطر لوح مسطورست كار دنيا و شغل عقبى پاك * بر هواى و رضاش مقصورست نقشبند طراز مهرش را * صد هزار آفتاب مزدورست