كسى كه رنگ غرابش نماند اندر سر * ز روى عقل نماند بر او دليل شباب
چگونه شد كه جوان شد از آن سپس كه نماند * درخت را به سر شاخ بر نشان غراب
يكى به مستى بستان نگاه كن گويى * كه ابر ساحت او را شراب داد و نه آب
تو اين طراوت و اين خرمى به دشت و به باغ * ز سعى ميغ مدان و ز يمن شاه بياب
كه ميغهاى دژم را به خشكسال نياز * يمين شاه معونت كند به فتح الباب
امير عادل محمود سيف دولت و دين * كه پيشكار دل و دست اوست بحر و سحاب
اگرچه در همه كارى به از شتاب درنگ * به جودش اندر بارى به از درنگ شتاب
مگر كه فرع قوى حالتر ز اصل از آنك * عقاب گيرد تيرش همى به پر عقاب
دل مخالف ملك از نهيب ناجخ او * چو تو زييىست بر او تافته به شب مهتاب
ز دست آتش سيمابرنگ شمشيرش * روان دشمن او شد جهنده چون سيماب
روان رستم اگر با زره به حرب شود * گريز خواهد ازو چون كبوتر از مضراب
خدايگانا فرمان تو براند و بداشت * زمان به دست عنان و زمين به پاى ركاب
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 269
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٦٩