گر در سخن آيد شنوا گردد بىشك * گوش از لغت خاطر او جذر اصم را
نورى ندهد روشنى كار حسودش * اصلى نبود فربهى حال ورم را
سهمش بزند قافلهء راه مخالف * وهمش به درد پردهء اسرار عدم را
در سايهء امنش نرسد باز به تيهو * در ساحت عدلش ندرد گرگ غنم را
آب هنرش مرده كند آتش فتنه * باد ظفرش روح دهد شير علم را
تا ماله زند هيچ زمين هيچ كشاورز * تا سجده برد هيچ دشمن هيچ صنم را
انگيخته از خانهء او خواهم شادى * آميخته در دشمن او شادى و غم را
گه منزل او برزده با سغد سمرقند * گه مجلس او طعنه زند باغ ارم را
و له ايضا فى بحور العربيّة
رسيده جاه او به جِرم مشترى * پريده جسم او به روح اوليا
عميد ملك شهريار محتشم * عماد دين مصطفى مجتبا
چه نعل مركبش چه شكل ماه نو * چه گرد موكبش چه كحل توتيا
بپوى سوى آفتاب دولتش * كزوست آفتاب چرخ را ضيا
مگرد گرد آب گرد هيبتش * كه دركشد به دم تو را چو اژدها
به بارگاه او ملك ز خلد شد * ندا شنيد كاندر آى مرحبا
دوان دود سؤال سايلش به دو * چنان كه كه دوان دود به كهربا
غنى شود اميد زايرش ازو * چنان كه مس غنى شود ز كيميا
در مدح ابو نصر پارسى گفته
قبول يافت ز هر هفت اختر آتش و آب * وجيه گشت بهر هفت كشور آتش و آب
ازين چهار مصدر كه آخشيجانند * قوىترند همين دو مصدر آتش و آب