سلطان پيوست لهذا برخى او را لاهورى دانند . در شاعرى الحق طرز خوشى دارد . حكيم انورى متتبع طرز اوست . ديوانش حاضر است . تخمينا دو هزار بيت شعر متين دارد و از آن انتخاب مىشود :
من قصائده عليه الرحمة
نوروز جوان كرد به دل پير و جوان را * ايام جوانيست زمين را [ و ] زمان را
گر شاخ نوان بود ز بىبرگى و بىبرگ * از برگ نوا داد فضا شاخ نوان را
مرغ از طلب دانه فروماند كه دانه * در خاك همى سبز كند روى مكان را
بگرفت شكوفه به چمن برگذر باغ * چونان كه ستاره گذر كاهكشان را
آن غنچهء گل بين كه همىنازد بر بار * از خندهء دزديده فروبسته دهان را
سوسن ز ره حرص ثنا گفتن خسرو * آورده برون از لب و از كام زبان را
محمود جهانگير كه بستهست جهاندار * بر ناصيهء دولت او حكم قران را
چون تير همى راست رود گردش ايام * تا بازوى عدلش به خم آورده كمان را
روزى كه امل سست شود در طلب عمر * وقتى كه اجل مسته دهد تيغ و سنان را
گيرد ز فزغ روى سواران و دليران * گردى كه عديل آيد رنگ يرقان را
ابليس كشفوار در آرد به كتف سر * چون مير برآرد به كتف گرز گران را
از نيزهء او بينى بىآگهى او * آويخته چون شير علم شير ژيان را
و له ايضا
بادبان بركشيد باد صبا * معتدل گشت باز طبع هوا
خاك ديبا شدست پرصورت * جانور گشته صورت ديبا
شاخ چون كرم پيله گوهر خويش * برتند گرد خويشتن عمدا
سبزه اندر حمايت شبنم * سر ز پستى كشيده بر بالا
ابر بىشرط مهر و عقد نكاح * گشت حامل به لؤلؤ لالا
اينك از شرم اين همىفگند * بچهاى نارسيده بر صحرا