تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
سلطان پيوست لهذا برخى او را لاهورى دانند . در شاعرى الحق طرز خوشى دارد . حكيم انورى متتبع طرز اوست . ديوانش حاضر است . تخمينا دو هزار بيت شعر متين دارد و از آن انتخاب مىشود :

من قصائده عليه الرحمة

نوروز جوان كرد به دل پير و جوان را * ايام جوانيست زمين را [ و ] زمان را گر شاخ نوان بود ز بىبرگى و بىبرگ * از برگ نوا داد فضا شاخ نوان را مرغ از طلب دانه فروماند كه دانه * در خاك همى سبز كند روى مكان را بگرفت شكوفه به چمن برگذر باغ * چونان كه ستاره گذر كاهكشان را آن غنچهء گل بين كه همىنازد بر بار * از خندهء دزديده فروبسته دهان را سوسن ز ره حرص ثنا گفتن خسرو * آورده برون از لب و از كام زبان را محمود جهانگير كه بسته‌ست جهاندار * بر ناصيهء دولت او حكم قران را چون تير همى راست رود گردش ايام * تا بازوى عدلش به خم آورده كمان را روزى كه امل سست شود در طلب عمر * وقتى كه اجل مسته دهد تيغ و سنان را گيرد ز فزغ روى سواران و دليران * گردى كه عديل آيد رنگ يرقان را ابليس كشف‌وار در آرد به كتف سر * چون مير برآرد به كتف گرز گران را از نيزهء او بينى بىآگهى او * آويخته چون شير علم شير ژيان را

و له ايضا

بادبان بركشيد باد صبا * معتدل گشت باز طبع هوا خاك ديبا شدست پرصورت * جانور گشته صورت ديبا شاخ چون كرم پيله گوهر خويش * برتند گرد خويشتن عمدا سبزه اندر حمايت شبنم * سر ز پستى كشيده بر بالا ابر بىشرط مهر و عقد نكاح * گشت حامل به لؤلؤ لالا اينك از شرم اين همىفگند * بچه‌اى نارسيده بر صحرا