تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
كس نديدست بارور سروى * كافتابى دمد ز برگ و برش زير هر سرو اگر شمر باشد * ديده كرد از كنار من شمرش آفتاب ار به چشم گردد باز * ديده بنهاده‌ام به رهگذرش زان نيايد همى به چشم درم * كه نيايم همى به چشم درش هست گويى زمرّد و مرجان * خط سبز و لب شكر شكرش يا چو پرزاده طوطيى كه بود * مانده منقار در ميان پرش بس غريبست اين چنين طوطى * كه ز منقار بردمد شكرش نمكين از چه شد لب شكرينش * گر نكردم به آب ديده ترش سحر از شب برآمدى زين پيش * مىبرآيد كنون شب از سحرش خواهمى كز رخم كمرش بدى * تا كنم ديده گوهر كمرش نىنى آن زر كه از رخم خيزد * به كمر كى كنند بىخطرش شاه داند بهاش كرد كه هست * رخ من بر عيار تخت زرش پادشاهى كه آفتاب و مه‌ست * روز پيكار خنجر و سپرش رعد ابرست طبل زير گليم * چون بغريد موكب ظفرش كردى ابليس سجده‌گر بودى * گل آدم ز صحن خاك درش دشمن ار نام خنجرش ببرد * خسته گردد زبان به كام درش آن صدف بود بيضهء تيغش * كه ز نصرت سرشته شد گهرش از فراوان كه جان خورد نه عجب * گر خورد جان خورده جانورش نىنى آن خود ز اصل جان بودست * زان طبيعت ز جان نهاده خورش

و له ايضا

اى ناروا ز قد تو بازار نارون * اى تا ختن رسيده ز زلف تو تاختن ساق و سرين و سينه و سيما و ساعدت * سيماب و سيم و سوسن و نسرين و نسترن