كس نديدست بارور سروى * كافتابى دمد ز برگ و برش
زير هر سرو اگر شمر باشد * ديده كرد از كنار من شمرش
آفتاب ار به چشم گردد باز * ديده بنهادهام به رهگذرش
زان نيايد همى به چشم درم * كه نيايم همى به چشم درش
هست گويى زمرّد و مرجان * خط سبز و لب شكر شكرش
يا چو پرزاده طوطيى كه بود * مانده منقار در ميان پرش
بس غريبست اين چنين طوطى * كه ز منقار بردمد شكرش
نمكين از چه شد لب شكرينش * گر نكردم به آب ديده ترش
سحر از شب برآمدى زين پيش * مىبرآيد كنون شب از سحرش
خواهمى كز رخم كمرش بدى * تا كنم ديده گوهر كمرش
نىنى آن زر كه از رخم خيزد * به كمر كى كنند بىخطرش
شاه داند بهاش كرد كه هست * رخ من بر عيار تخت زرش
پادشاهى كه آفتاب و مهست * روز پيكار خنجر و سپرش
رعد ابرست طبل زير گليم * چون بغريد موكب ظفرش
كردى ابليس سجدهگر بودى * گل آدم ز صحن خاك درش
دشمن ار نام خنجرش ببرد * خسته گردد زبان به كام درش
آن صدف بود بيضهء تيغش * كه ز نصرت سرشته شد گهرش
از فراوان كه جان خورد نه عجب * گر خورد جان خورده جانورش
نىنى آن خود ز اصل جان بودست * زان طبيعت ز جان نهاده خورش
و له ايضا
اى ناروا ز قد تو بازار نارون * اى تا ختن رسيده ز زلف تو تاختن
ساق و سرين و سينه و سيما و ساعدت * سيماب و سيم و سوسن و نسرين و نسترن