و له فى المدح
ميى كه گر بچكد قطرهاش به روى بساط * بهسوى بيشه رود مست شير شادروان
از آنكه غنچه بود بر مثال پيكانش * عدو ز بيم نيارد گذشت در بستان
به روز بزمش ناهيد بر لب ساغر * به گاه رزمش مريخ بر سر پيكان
در صفت فصد كردن سلطان گويد
ملك به خوردن باده چو مطربان بنشاند * به برگرفتن خون قصد كرد و رگزن خواند
پزشك فرخ فرخندهء مبارك پى * به جوى سيم درون شاخ سرخ بيد نشاند
به نوك آهن و پولاد جوى سيم بكند * ز دست لؤلؤبار ملك عقيق افشاند
گويند روزى يكى از احباب به ديدن وى آمده دستهاى گل و نرگس به جهت وى آورد . اين قطعه را بالبديهه در تعريف گل و نرگس فرموده است :
شاخكى چند نرگس رعنا * گلكى چند تازه و چيده
آنهمه ديدههاى بىچهره * اينهمه چهرههاى بىديده
140 ابو الفرج سكزى
سكز ، نام كوه سيستان است و ابو الفرج از آن سامان چون سكزى را معرب كرده سجزى نوشتند تصحيفخوانان سنجرى دانستند و معاصر سلطان سنجر پادشاه مشهور آل سلجوق شمردند و نه چنين است مداح ابو على سيمجور است و آل سيمجور مقدم بر غزنويه بودهاند و او مداح ممدوح خود و هاجى آل سبكتكين بوده و بعد از غلبهء سلطان محمود بر ابو على حكم به قتل ابو الفرج رفته به شفاعت حكيم عنصرى كه ملكالشعراى سلطان و شاگرد وى بود رهايى يافت .
عمرش صد و بيست سال و اين دو بيت از اوست :
عنقاى مغربست در اين دور خرمى * خاص از براى محنت و رنجست آدمى