در دهر چو من يكى و آن هم كافر * پس در همه دهر يك مسلمان نبود
* * *
از قعر گل سياه تا اوج زحل * كردم همه مشكلات گيتى را حل
بيرون جستم ز قيد هر مكر و حيل * هر بند گشاده شد مگر بند اجل
* * *
اى كاش بدانمى كه من كيستمى * سرگشته به عالم از پى چيستمى
گر مقبلم آسوده و خوش زيستمى * ور نه به هزار ديده بگريستمى
139 ابو رجاء الغزنوى
اسمش شهاب الدّين و مشهور به شاه ابو رجا از معارف فضلا و شعرا و معاصر عثمان مختارى و حكيم سنائى غزنوى و مداح سلطان بهرام شاه بوده محمد عوفى صاحب تذكرهء لب الالباب و نظامى عروضى وى را تمجيدات نمودهاند و الحق درخور تمجيد بوده ديوانش به دست نيامد ولى از هرچه ديده و شنيده شده معلوم مىشود كه طرز خوشى داشته و صاحب پايهء اعلى بوده مات فى سنهء 597 و از اوست :
قصيده در مدح سلطان بهرام شاه غزنوى گويد
سپيدهدم چو خط نور بر ظلام كشند * براق خسرو سياره در لگام كشند
همىبرآيد خورشيد از ممالك شرق * چو خنجرى كه بهتدريجش از نيام كشند
چنان نمايد اطراف لاجورد سپهر * كه سوده شنگرفى بر رخ رخام كشند
گهى ز ماه بر او ناچخ و سپر سازند * گهى ز مهر بر او نيزه و حسام كشند
ز عدل سلطان مانا خبر نداشتهاند * كه صبح و شام ز يكديگر انتقام كشند