تا با خودى ارچه همنشينى با من * اى بس دورى كه از تو باشد تا من
در من نرسى تا نشوى يك با من * كاندر ره عشق يا تو گنجى يا من
138 ابو على سينا بلخى
پدرش عبد اللّه بن حسين بن سينا بوده و حكيم به نام جد شهرت نموده در دهسالگى ضبط بسيارى از علوم دينيه و فنون ادبيه فرمود و در هجدهسالگى فارغ التحصيل شد . چندى در خدمت امير نوح سامانى زيست و چندى به خوارزم رفته به عزت گذرانيد . از آنجا به ابيورد آمد و به جرجان افتاد و امير قابوس وشمگير او را تعظيم و توقير بسيار فرمود . از آنجا چون به رى آمد فخر الدولهء ديلمى بر عزتش فزود . پس به همدان رفته وزارت شمس الدوله را پذيرفته چندى بعد رنجيده و در خانه پنهان گرديده بىهيچ نسخه تمام طبيعيات و الهيات شفا را به انجام آورد . گويند چهار ماه در يكى از قلاع همدان محبوس بود كتاب هدايه و رسالهء حى بن يقظان و كتاب قولنج را در محبس تصنيف نمود . حكمت علائى را چون به اصفهان رفت به نام علاء الدولهء كاكويه نوشت .
الحاصل آخر الامر با همهء فضل و حكمت در سنهء 448 به مرض قولنج كه در آن نهايت مهارت داشت فرمان يافت و درگذشت . گاهى به نظم فارسى مبادرت مىفرموده از اوست :
دل گرچه درين باديه بسيار شتافت * يك موى ندانست ولى موى شكافت
اندر دل من هزار خورشيد بتافت * آخر به كمال ذرهاى راه نيافت
رباعى
با اين دوسه نادان كه چنين مىدانند * از حمق كه داناى جهان آنانند
خر باش كه اين جماعت از فرط خرى * هر كو نه خرست كافرش مىخوانند
* * *
كفر چو منى گزاف و آسان نبود * محكمتر از ايمان من ايمان نبود