تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
ميزبانى در آن شب خواستى كه از جام ، آنان را شراب به باغ رسانيده باشد در عرض راه به سببى كه در دفاتر ثبت است حالتى غريب و كششى عجيب در خود دريافت و به مقام توبه و انابت و ندامت رسيد و شوريده و مجذوب گرديد . پس از ترك و توبه و سالها بيابان‌نوردى و كوه‌گردى به خدمت حضرت خضر عليه السلام شرفياب شد و اين حال در بيست و دوسالگى بود و بعد از چهل‌سالگى به خلق و آبادى رجوع فرموده و طالبان را راه توبه و تلقين ذكر خفى و تربيت در طريقت و وصول به حقيقت نمود چنان كه شيخ ابو سعيد ابو الخير در رحلت خود وصيت كرد كه خرقهء مرا به چنين جوانى جامى كه در فلان هنگام به خانقاه من آيد بسپاريد و هم گفته كه علم ولايت ما را بر بام خانهء خمّارى كوفتند و مقصود شيخ احمد بود . كرامات وى بسيار است و معاصرين وى از عرفا شيخ ابو القاسم گرگانى و از حكما ابو على سيناى بلخى . كتاب سراج السائرين از اوست . سال رحلتش بر وفق عدد احمد جامى قدس سرّه ، در سنهء 532 اتفاق افتاده وى را ديوان غزليات و رباعيات است تيمنا و تبركا چند بيت و رباعى از آن جناب در اين كتاب مسطور مىگردد . از جمله اين ابيات است :
نه در مسجد گذارندم كه رندى * نه در ميخانه كاين خمار خامست ميان مسجد و ميخانه راهيست * غريبم عاشقم آن ره كدامست
* * *
غره مشو كه مركب مردان مرد را * در سنگلاخ باديه پىها بريده‌اند نوميد هم مباش كه رندان جرعه‌نوش * ناگه به يك ترانه به منزل رسيده‌اند

و له

چون قدر به نيستىست هستى كم كن * هستى بت توست بت‌پرستى كم كن از هستى و نيستى چو فارغ گشتى * مى نوش شراب عشق و مستى كم كن
* * *
تا يك سر موى از تو هستى باقيست * آيين دكان خودپرستى باقيست گفتى بت پندار شكستم رستم * آن بت كه ز پندار برستى باقيست
* * *
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 257 | رضا قليخان هدايت