ز زير طره ببينى اگر رخش گويى * طلوع كرده سهيل يمن همى از شام
هزار لابه و غنج و هزار عشوه و ناز * نموده تا بربودست از دلم آرام
كنون چو بوسى از لعل دلكشش جويم * به جاى بوسه دهد مر مرا دو صد دشنام
همى روا نبود اين به مذهب كافر * همى سزا نبود اين به ملت اسلام
كه غير باده گسارد به بزم دلبر و من * مدام خون خورم از هجر او به جاى مدام
و له
بگذشت بىتو همچو خزان مر مرا بهار * گلزار چون جحيم شد اندر برابرم
باز آى تا خزان من از تو شود بهار * اى باغ ورد و لاله و نسرين و عبهرم
گردم غنى ز شهد و شكر گر ز روى مهر * بخشى دو بوسه زان لب چون شهد و شكرم
صافى بسان كوثرم و تلخ چون حميم * بر دشمنان حميم و بر دوست كوثرم
در مدح حضرت شاهنشاه فلك جاه ناصر الدّين شاه گويد
تن و جانم چو موى كرد و كمان * هجر آن سرو قد موى ميان
آنكه زلفين و عارضش گويى * مشك نابست و لالهء نعمان
آنكه در خم زلف او دل من * همچو گوييست در خم چوگان
بسكه نالم ز دورى دلبر * بسكه گريم ز فرقت جانان
بحر آيد ز زاريم به خروش * كوه آيد ز نالهام به فغان
چارهاى نيست مر مرا زين درد * غير مدح خدايگان جهان
زين امت خديو ملكتبخش * كهف ملت امير حرمتدان