تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
ز زير طره ببينى اگر رخش گويى * طلوع كرده سهيل يمن همى از شام هزار لابه و غنج و هزار عشوه و ناز * نموده تا بربودست از دلم آرام كنون چو بوسى از لعل دلكشش جويم * به جاى بوسه دهد مر مرا دو صد دشنام همى روا نبود اين به مذهب كافر * همى سزا نبود اين به ملت اسلام كه غير باده گسارد به بزم دلبر و من * مدام خون خورم از هجر او به جاى مدام

و له

بگذشت بىتو همچو خزان مر مرا بهار * گلزار چون جحيم شد اندر برابرم باز آى تا خزان من از تو شود بهار * اى باغ ورد و لاله و نسرين و عبهرم گردم غنى ز شهد و شكر گر ز روى مهر * بخشى دو بوسه زان لب چون شهد و شكرم صافى بسان كوثرم و تلخ چون حميم * بر دشمنان حميم و بر دوست كوثرم

در مدح حضرت شاهنشاه فلك جاه ناصر الدّين شاه گويد

تن و جانم چو موى كرد و كمان * هجر آن سرو قد موى ميان آنكه زلفين و عارضش گويى * مشك نابست و لالهء نعمان آنكه در خم زلف او دل من * همچو گوييست در خم چوگان بس‌كه نالم ز دورى دلبر * بس‌كه گريم ز فرقت جانان بحر آيد ز زاريم به خروش * كوه آيد ز ناله‌ام به فغان چاره‌اى نيست مر مرا زين درد * غير مدح خدايگان جهان زين امت خديو ملكت‌بخش * كهف ملت امير حرمت‌دان