شاهى كه گر از روى كين بر كوه آهن بگذرد * مر كوه آهن را همى چون تل خاكستر كند
شاهان اسبافگن همىگردند مات از هيبتش * چون شهريار پيلتن رخ زى صف لشكر كند
گر زنده گردد بوالحسن آن شاعر پير كهن * مدح تو را مانند من پيرايهء دفتر كند
هم در مدح سركار قهرمان ميرزا صاحب اختيار تبريز
زلف يارم دمبهدم بر لاله چنبر مىشود * وز نسيم چنبرش عالم معنبر مىشود
ماه را ماند كه دارد آفتاب اندر به كف * چون بهسوى عاشقان با جام و ساغر مىشود
دلبرا اى آنكه از رخسار و از بالاى تو * خانهء ما خجلت كشمير و كشمر مىشود
چون به آغوشم درآيى از شميم زلف تو * بستر و بالين من پرمشك و عنبر مىشود
چون ببوسم آن لب نوشين شهدآساى تو * كامهام شيرين همى مانند شكر مىشود
كامهء من شكرين گردد اگر از بوسهات * نامهام از مدح خسرو پر ز گوهر مىشود
قهرمان مير مظفر آنكه پيش تخت او * پشت ميران سهى قد جمله چنبر مىشود
هم در مدح حضرت شاهنشاه ناصر الدّين شاه خلّد اللّه ملكه
شد سرايم چو كلبهء عطار * زان دو مشكينه زلف عنبربار
نيست چون موى تو بنفشه و مشك * نيست چون روى تو گل و گلنار
ماهرويى و تندخوى بلى * هست با نوش نيش و با گل خار
ماه گر بسپرد همى عقرب * عقرب زلف توست ماه سپار
غمزهات چون خدنگ فخر عجم * مىنمايد ز سنگ خاره گذار
شاه فيروزبخت ناصر دين * زادهء شهريار شيرشكار
اى به روى تو مردمى را فخر * اى بهسوى تو خرمى را بار
گرچه هستى به سال خرد وليك * شاه دانايى و بزرگتبار