تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
گر نبندد سمن از غاليه زنار چرا * زلف تو بر سمن از غاليه زنار بود بس درازست خم اندر خم زلف سيهت * راست گويى كه كمند شه احرار بود ناصر الدّين عضد الدوله وليعهد ملك * كه نكوروى و نكوخوى و نكوكار بود علمش گه به ختا گاه به كشمير زنند * حشمش گه به ختن گاه به فرخار بود

و له ايضا

چرا نباشم غمگين چگونه باشم شاد * كه دورم از بر آن رشك لعبت نوشاد به بوى همچو عبير و به خوى چون آتش * به روى همچو بهار و به موى چون شمشاد مرا به سوسن آزاد ايچ حاجت نيست * كه روى توست نكوتر ز سوسن آزاد ز پاى تا سرت از مشك و لاله و نسرين * سرشته‌اند ايا سرو قد حورنژاد تمام دهر توانگر شوند از عنبر * چو بروزد به سر زلف عنبرين تو باد بيار بادهء گلرنگ اى بت گل‌روى * كه خوش بود مى گلرنگ خاصه در خرداد كه تا نشاط كنم زان كه با نشاط خوشست * مديح‌گويى شهزادهء خجسته نهاد سر ملوك وليعهد شاه ناصر دين * كه مر ستم را بركند عدلش از بنياد اگر كه حمله برد بر به كوه با ناچخ * همىبرآيد از كوه ناله و فرياد به زير گرزش چون توتيا شود آهن * به پيش تيرش چون پرنيان بود پولاد

ايضا

اى ترك دل‌آزار من اى لعبت دلبند * تا چند بود جور تو بر عاشق تا چند بس قهر و جفا كردى اى ترك جفاكيش * از مهر يكى روز همىگوى و همىخند در بند خم زلف تو بسيار كسانند * تنها نه منم در خم زلفين تو در بند