تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
جز عشق ندانم سخن اى مرد سخن‌دان * جز عشق نگفته‌ست سخن مرد خردمند گر گشت دل‌آزرده و افگنده عجب نيست * آن را كه دلارام همى از نظر افگند آن عهد كه بستى ز جفا با من مسكين * آخر بشكستى تو به صد حيله و ترفند كم كن صنما جور و جفا ور نه برم داد * از جور تو در درگه داراى ظفرمند

هم در مدح سركار نواب شاهزاده قهرمان ميرزا حكمران آذربايجان

بختمان فرخنده باشد عيشمان زيبا بود * هر زمان كان ماه‌روى سيم‌تن با ما بود واله‌ام بر ارغوان و عنبر سارا همى * تا طراز ارغوانش عنبر سارا بود هر زمان در خلخ و يغما بهارى ديگرست * گر نگارى همچنو در خلخ و يغما بود او به عشاقش كند فخر و نداند مر مرا * هست ممدوحى كه فخر آدم و حوا بود قهرمان شاه مظفر آنكه دست راد او * درگه بذل و عطا معطىتر از دريا بود

و له ايضا

معشوق مشكين موى من هردم فنى ديگر كند * تا مر مرا بر خويشتن هر لحظه عاشق‌تر كند گه لؤلؤ مكنون كند در زير بيجاده نهان * گه شاخ سيسنبر عيان از لالهء احمر كند گه زان خط چون ضميران پوشد زره بر ارغوان * گه ماه تابان را نهان در تودهء عنبر كند تا قد من چنبر كند در دام خويشم افگند * زلفين عنبر بوى را گه دام و گه چنبر كند جز زلف آن سيمين ذقن كان خفته بر روى سمن * جراره ديده هيچ تن كز ياسمين بستر كند خواهد بهاى بوسه‌اى تنگ زر و درج گهر * اين رادمردى را مگر شاه بلند اختر كند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 228 | رضا قليخان هدايت