جز عشق ندانم سخن اى مرد سخندان * جز عشق نگفتهست سخن مرد خردمند
گر گشت دلآزرده و افگنده عجب نيست * آن را كه دلارام همى از نظر افگند
آن عهد كه بستى ز جفا با من مسكين * آخر بشكستى تو به صد حيله و ترفند
كم كن صنما جور و جفا ور نه برم داد * از جور تو در درگه داراى ظفرمند
هم در مدح سركار نواب شاهزاده قهرمان ميرزا حكمران آذربايجان
بختمان فرخنده باشد عيشمان زيبا بود * هر زمان كان ماهروى سيمتن با ما بود
والهام بر ارغوان و عنبر سارا همى * تا طراز ارغوانش عنبر سارا بود
هر زمان در خلخ و يغما بهارى ديگرست * گر نگارى همچنو در خلخ و يغما بود
او به عشاقش كند فخر و نداند مر مرا * هست ممدوحى كه فخر آدم و حوا بود
قهرمان شاه مظفر آنكه دست راد او * درگه بذل و عطا معطىتر از دريا بود
و له ايضا
معشوق مشكين موى من هردم فنى ديگر كند * تا مر مرا بر خويشتن هر لحظه عاشقتر كند
گه لؤلؤ مكنون كند در زير بيجاده نهان * گه شاخ سيسنبر عيان از لالهء احمر كند
گه زان خط چون ضميران پوشد زره بر ارغوان * گه ماه تابان را نهان در تودهء عنبر كند
تا قد من چنبر كند در دام خويشم افگند * زلفين عنبر بوى را گه دام و گه چنبر كند
جز زلف آن سيمين ذقن كان خفته بر روى سمن * جراره ديده هيچ تن كز ياسمين بستر كند
خواهد بهاى بوسهاى تنگ زر و درج گهر * اين رادمردى را مگر شاه بلند اختر كند