تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
گاه گفتى آن شكرلب با دو صد غنج و دلال * گه سرودى آن ستمگر با دو صد ناز و عتاب كاى نزار و شيفته از عشق بر رخسار من * چون گزيدى بىوصالم در فراقم صبر و تاب گفتمش اى روى تو روشن‌تر از ماه تمام * گفتمش اى موى تو تارىتر از پر غراب بودم از هجرت چنان چون رنگ در چنگال شير * بودم از هجرت چنان چون كبك در چنگ عقاب

در مدح شاهزاده ناصر الدّين ميرزا وليعهد پادشاه غازى محمد شاه

قد من چنبر از آن زلفك چون چنبر اوست * كه بسى فتنه و آشوب به زير سر اوست مر مرا غاليه و مشك و سمن نيست به كار * تا سمن در خم زلفين سمن‌پرور اوست مار زلفش را نسرين و سمن خوابگه است * ديده‌اى مار كه نسرين و سمن بستر اوست گل همىگسترد از رخ چو گسارد مى لعل * دل من چاكر رخسارهء گل‌گستر اوست عنبر و مشترى و سيم ترم نيست به كار * تا مرا چشم به زلف و رخ و سيمين بر اوست از بناگوش و خطش دارد سيسنبر و گل * اى بسا دل كه اسير گل و سيسنبر اوست دل من شيفتهء گوهر و مرجان شده است * تا كه در زير دو مرجان سى و دو گوهر اوست
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 224 | رضا قليخان هدايت