فروشد گهى شهد و گه مشك تبت * مرا زان لب و زلفك مشكبارا
ننوشم چرا بادهء لالهگونا * كه ايدون شده لالهگون كوهسارا
ز تأثير باران و باد بهارى * چو كان زمرد شده مرغزارا
بساط پرندست در باغ ازيرا * كه آيد به باغ اندرون شهريارا
جهاندار شه ناصر الدّين كه باشد * سرشته ز حلم و ز علم و وقارا
همى كار جنگاوران زار گردد * چو آيد به ميدان پى كارزارا
زهى شهريار مظفر كه هستى * به فر و به گوهر بزرگا تبارا
حشم دارى و گنج و نيروى و فره * بگير از در مصر تا قندهارا
فتد لرزه بر جان سام نريمان * چو گيرى به كف خنجر آبدارا
و له
دوش آمد در برم آن ترك با ناز و عتاب * عارضش چون پرنيان و زلفكش چون مشك ناب
موى او بر روى او چون نافه بر روى سمن * روى او در موى او چون مهر در زير نقاب
سرمه كرده آن دو چشم جادوى پرمكر و فن * شانه كرده آن دو زلف هندوى پرپيچوتاب
نقش بسته طرهء مشكين به روى چون قمر * درع پوشيده ز عنبر بر عذار آفتاب
گاه كردى زلف را بر قد چون سروش زره * گاه كردى جعد را بر خد چون ماهش نقاب
گاه گفتى باده بايد خورد در فصل بهار * گاه گفتى عشق بايد باخت در عهد شباب
گاه بنهادى به رويم آن رخ چون ارغوان * گاه دادى بوسه بر من زان لب چون شهد ناب