تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
فروشد گهى شهد و گه مشك تبت * مرا زان لب و زلفك مشكبارا ننوشم چرا بادهء لاله‌گونا * كه ايدون شده لاله‌گون كوهسارا ز تأثير باران و باد بهارى * چو كان زمرد شده مرغزارا بساط پرندست در باغ ازيرا * كه آيد به باغ اندرون شهريارا جهاندار شه ناصر الدّين كه باشد * سرشته ز حلم و ز علم و وقارا همى كار جنگاوران زار گردد * چو آيد به ميدان پى كارزارا زهى شهريار مظفر كه هستى * به فر و به گوهر بزرگا تبارا حشم دارى و گنج و نيروى و فره * بگير از در مصر تا قندهارا فتد لرزه بر جان سام نريمان * چو گيرى به كف خنجر آبدارا

و له

دوش آمد در برم آن ترك با ناز و عتاب * عارضش چون پرنيان و زلفكش چون مشك ناب موى او بر روى او چون نافه بر روى سمن * روى او در موى او چون مهر در زير نقاب سرمه كرده آن دو چشم جادوى پرمكر و فن * شانه كرده آن دو زلف هندوى پرپيچ‌وتاب نقش بسته طرهء مشكين به روى چون قمر * درع پوشيده ز عنبر بر عذار آفتاب گاه كردى زلف را بر قد چون سروش زره * گاه كردى جعد را بر خد چون ماهش نقاب گاه گفتى باده بايد خورد در فصل بهار * گاه گفتى عشق بايد باخت در عهد شباب گاه بنهادى به رويم آن رخ چون ارغوان * گاه دادى بوسه بر من زان لب چون شهد ناب