كى ستودستى قد شمشاد يا بالاى سرو * گر نه ايشان را چو يار من قد و بالاستى
يار مىگويد كه تو بر من خطى آوردهاى * گفتم آرى گفت بارى گر بر آن طغراستى
گفتمش زلفت بگيرم تا كه گيرد دامنم * گفت بتوانستى آرى شهر اگر يغماستى
گفتمش با ما درآ انديشه از سلطان مكن * من جوابش گويم ار سلطان كند واخواستى
نام و ننگ خسروى گشته است دامنگير من * ور نه از آشوب من خوارزم پرغوغاستى
جامهام را نام از سوداى تو گشته كبود * ور نه نام جامهء من اطلس و ديباستى
خسرو خوارزمم از مازندران كردى طلب * گر نه از عشق توام بند گران برپاستى
كارها تا چون بود فردا نداند هيچكس * « كاشكى امروز ما را وعدهء فرداستى »
در همىبارم ز طبع و يار مىگويد به دل * كاين گرانجان كاشكى از پيش من برخاستى
خاستم اينك تو دانى و سراى و خوان خويش * زين بتر بودى كم اينجا مسكن و مأواستى
چون نمىگردد فزونى مىنخواهم تير ز آنك * روزگار از ناحفاظى بر من آرد كاستى
من طمع برداشتم اينجا و ببريدم اميد * گر نبودى زشت حالى خورد مىناشاستى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 220
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٢٠