تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
متهم ساختند سلطان تكش با وى دل بد كرده مردى را به آوردن سر وى مأمور فرمود وى فرستاده را راضى كرده خود به خدمت سلطان رفته اين رباعى گفته و خوانده معفو گرديده مخلع شد و در خدمت سلطان منادمت يافته معزز گشت .
من خاك تو در چشم خرد مىآرم * عذرت نه يكى نه ده كه صد مىآرم سر خواسته‌اى به دست كس نتوان داد * مىآيم و بر گردن خود مىآرم
آخر الامر در وقتى كه ملك زوزن مؤيد الملك از جانب محمد خوارزمشاه به استخلاص ملك كرمان مأمور بود اسپهبد نصرت الدّين نيز حسب الامر با وى امارت داشت در شهر كرمان و سيرجان ملك به مواضعهء خوارزمشاه ، اسپهبد را شهيد كرد كان ذلك فى سنهء 689 . گويند در غزليات سيفى تخلص داشته ، از اوست :

من قصائده

از دل من گر نه هردم آتشى برخاستى * ز آب چشم من جهانى سربه‌سر درياستى آتش سودا بريزد آبروى عاشقان * آبرو بر جاى ماندى گر دلم برجاستى من كيم از عاشقان و شهر خوارزم آنگهى * اى دريغا هركسى را كار خود پيداستى عشق و پيرى سربه‌سر زشتى و رسوايى بود * ره برد بردى دلم بارى اگر برناستى كار من ناچار ازين باسازتر بودى كه هست * آنكه دلخواه منست امروز اگر با ماستى گر ز حال من بدانستى نگار سنگدل * هم ببخشودى به من گر خود دلش خاراستى روى چون خورشيد او را هركه ديدى يك نظر * همچو من شيدا شدى گر بو على سيناستى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 219 | رضا قليخان هدايت