تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
بنشسته قومى بس غمى در وى نژند و ماتمى * بينى كه هستند آدمى ليكن چو سرگين و جعل دستارهاشان چون رسن از موى سرشان پيرهن * شلوارهاشان چون كفن بىبند بسته بر كفل چون خر رسن بگسيخته چون گاو گرد انگيخته * هريك چو ميش آويخته پشكل ز . . . پنجه رطل بر سر ز عريانى زنان خالى شكمهاشان ز نان * وانگه ز كبر آن غرزنان ننهند سلطان را محل هريك چو خر در زير جل جلشان به گردن همچو غل * رخسارشان زرد از سبل مژگانشان سرخ از سبل مسكين من اندر دستشان زين راى و روى پستشان * چندان‌كه خواهى هستشان بغض و سفه كفر و ضلل گر من ز دزدان نيستم بر كُه چرا مأويستم * جايى چنين چون زيستم با قومى از بل هم اضل اى باد برگير از كرم اين گفته حالى از برم * بگذر بدان ميمون حرم برخوان بدان صدر اجل آن مفضل فرخنده‌خو آن مقبل فرهنگ‌جو * آزاده فخر الدّين كز او دارد عروس دين حلل گو اى كهن فكر جوان اى طبع و فرمانت روان * خاطر تو را دارد توان بر حجت و برهان و دل درّ خرد را كان تويى در جسم حكمت جان تويى * جاسوس هفت ايوان تويى حل كرده از مه تا زحل كى بود كارباب سخن بودند جز باب سخن * در خاك شد آب سخن اكنون چه سود آرد جبل